تبليغاتX
BIABORO

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


panjpir

پنج پیر

panjpir

http://panjpir.blogfa.com

BIABORO

BIABORO

BIABORO

دل نوشته های پنج رفیق دانشجو دل نوشته های پنج رفیق دانشجو

BIABORO

BIABORO
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
قالب وبلاگ فال حافظ جوک SMS گالری تصاویر بلاگفا
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
 
دل نوشته های پنج رفیق دانشجو
موضوعات
 

 

 
 
تبلیغات
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  Edoardo Ponti's interview with Zbigniew Preisner
مرتبط با :
ارسال شده در: یکشنبه 22 آذر1388

Seneca:"With dignity lives the one who can die with dignity"

The question: "How should I live to die with dignity?". 

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  کلام نیکو از امام اول شیعیان
مرتبط با :
ارسال شده در: پنجشنبه 19 آذر1388

مراقب افکارت باش که گفتارت می‌شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می‌شود

مراقب رفتارت باش که عادت‌ات می‌شود

مراقب عادت‌ات باش که شخصیت‌ات می‌شود

مراقب شخصیت‌ات باش که سرنوشت ات می‌شود


نوشته شده توسط پنج پیر ,

  اعترافات
مرتبط با :
ارسال شده در: شنبه 14 آذر1388

اعتراف  به  بدبختی خود، خوشایندترین و پر بیننده‌ترین نمایش است.

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  حالا راحت ناراحت باشید
مرتبط با :
ارسال شده در: شنبه 14 آذر1388

گفتم:"عجب شهر بدی است. همه اخمو هستند و چهره شان پر از گره است".

گفت: "چرا نمی‌گذاری مردم راحت ناراحت باشند."

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  از عشق برای همه
مرتبط با :
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر1388

عشقی وجود ندارد. در تمامِ عالم عشقی وجود ندارد. عشق یک خیال است. یک تصور و رویا از یک امر خیالی یا حقیقی که زمانی ایجاد می‌شود و قطعاً فانی است، اما قبل از فنایش برای مدت کوتاهی می‌تواند باشد. اگر برای این بودنِ فانی بتوانیم نامِ عشق بگذاریم و از آن آرزوی ابدیت نداشته باشیم و بدانیم که بسیار ناکامل و ناپایدار است، آنگاه می‌توان در مورد عشق لب به کلام گشود. اینگونه می‌توان ارزش کلام را تا حد عشق پایین آورد و چند سطری از ذهنِ خالیِ انسان‌ها را با عشق خط خطی کرد.

اول‌تر از همه چیز، عشق تعلقِ تن‌ها نیست. باید باور داشت که بالاترین مرحله عشق در تن‌های عریان و بستر یافته نمی‌شود. در سپردن تن‌ها به یکدیگر عشقی نیست. در معاملۀ لذتِ تن‌ها عشقی یافت نمی‌شود. عشق ارتباط فکرها نیست. عشق تشابه باورها نیست. عشق نزدیکی اندیشه‌ها نیست. عقل صاحبِ فکرها، باورها و اندیشه‌ها با باریکترین تارِ عالم به عشق متصل شده است. عشق نمی‌تواند تجسم یک خیال واهی باشد که با رویای آن بتوان به زندگی امید بست. عشق در جسم و روح نیست.

عشق برای کسی نیست. برای کسی نوشتن نیست. از کسی نوشتن نیست. کسی را ستودن نیست. جان باختن هنر برای عشق، تعالی عشق نیست. عشق مفهومی است که در طول تاریخ فرسوده شده است. آنچنان با آن بازی کرده‌‌اند که اگر سنگ خارا هم بود تا کنون کاملاً سیقلی شده است و جایی برای تکیه زدن برایش نمانده است. کلامی بی‌پایه. اگر چیز جدیدی دارید بیاور.

عشق همه چیز نیست. این را اول گفتم تا خیال همه‌چیزی بودن عشق در شما به فنا بپیوندد. عشق را چه کار با این همه چیزِ ارزشمند. زندگی عشق نیست. هنر عشق نیست. علم عشق نیست. عشق تفاوت داشتن با دیگران نیست. عشق لذت نیست. عشق قدرت نیست. عشق احساس نیست. عشق باور نیست. عشق در تلاش نیست. عشق تحمل دوری نیست. عشق سختی نیست. عشق رنج نیست. عشق از خودگذشتگی نیست. مرگ از بین برنده‌ی عشق نیست. عشق چیزی است که بیشتر از آنکه باشد، نیست. چیزی که این همه نیست چه لزومی به باورِ بودن‌اش است؟ خوب، پس عشق نیست.

دستِ آخر این عشق چیست؟ به چه کار می‌آید؟ هست یا نیست؟ اگر هست چرا هست؟ اگر نیست چرا از گذشتۀ دور توهمی این چنین آدمیان را فرا گرفته است و برای آن داستان‌سرایی‌ها شده است؟ ای غولِ آدم‌‌نما که آرزوهای آدم‌ها را به سوال بستی، آهای با تو ام. خوب گوش کن. یک بار بیشتر نمی‌گویم. پس خوب گوش کن ای بی‌خرد؛ اگر به شکم چیزی سوال می‌بندی باید پاسخی دندان‌گیر برای سوال‌ها داشته باشی.

کجا می‌توان جایی برای عشق یافت؟ نه. اوجی برای آن نیست. شاید بتوان برای عشق جایی در ارتباط با درونِ خودِ انسان قائل شد. عشقی در جانِ آدم. این کلام، بازی با کلمات نیست. جان چیست که حاضر به پذیرفتن عشق ناچیز در خود شده است؟ جان چیست که تصویر عشق را بارها و بارها و بارها و بیشترینِ بارها بزرگنمایی می‌کند.

عشق اگر باشد باید خیلی ساده باشد. یک چیز به شدت سبک و بی‌اهمیت که بود و نبود آن چیزی را تغییر نمی‌دهد. عشق بسیار بی‌ارزش‌تر از یک اسطوره است.

پس سفری که با ترس آمیخته شده، ترسی سُکرآور از ناشناخته‌‌ها و شناخته‌ها چه می‌تواند باشد؟ میل به خطر!؟!

سپردن تنها یک لیوان شیشه‌ای نیمه پر از آب سرد با سطحی لرزان در زمستان به دست بیماری که حالش خیلی بد نیست اما تب دارد و خودش می‌توانست آب را بیاورد چیست؟ یاری به دوست!؟!

درد کشیدن در حالی که هیچ دردی نداری و فقط به یک ناتوانی خیره شده‌ای چگونه است؟ همدردی!؟!

پس رهایی از درد و رنج با مرگ و پیوستن به جهان چیست؟ حرکت به سوی آرامش و آزادی!؟!

عشق چیزی است که نیازی به عاشق و معشوق ندارد.

باید جای دیگری دنبال عشق گشت. اگر عشق چیزی باشد که نیست. برای اینکه سر و دل‌تان روشن شود می‌گویم؛ عشق نیست. عشقی وجود ندارد.

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  یک نصیحت از گذشتگان، هر چند گوشتان به این حرفها بدهکار نیست و این چاه هنوز در راه است
مرتبط با :
ارسال شده در: چهارشنبه 11 آذر1388

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  تستی از دیوان حافظ
مرتبط با :
ارسال شده در: چهارشنبه 11 آذر1388
مراد حافظ از سرودن بیت زیر چیست؟

" دل عالمی بسوزی چو عذار بر فروزی         تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا"


الف) دلخوری حافظ از ریش در آوردن پسران جوان

ب) تمایل و اشتیاق حافظ به جوانانی که ریش در نیاورده اند

ج) رواج بی بند و باری های اخلاقی بخصوص توجه خاص به کودکان در میان هم عصران حافظ

د) علاقه حافظ به کودکان

ه) همه موارد

و) همه موارد بجز گزینه (ه)



نوشته شده توسط پنج پیر ,

 
مرتبط با :
ارسال شده در: یکشنبه 8 آذر1388

من، احساس می‌کنم، باور دارم، به نظر من، اعتقاد دارم، می‌اندیشم، فکر می‌کنم، .....

بجزاینها اگر چیزی داری گوش میکنم، وگرنه خاموش باش.


نوشته شده توسط پنج پیر ,

  "در انتظار گودو" نوشته ساموئل بکت
مرتبط با :
ارسال شده در: سه شنبه 3 آذر1388

دو مرد در زیر درخت بارها به این نتیجه رسیده اند که خود را به دار آویزان کنند اما طنابی نیست جز بند تنبانشان که ضعیف عمل میکند . انها همیشه به یاد دارند که طنابی بیاورند اما نمی اورند . در عین حال که منتظرند ، حرکتی هم نمی کنند ... انتظار تا اخر هست ، همچنان که این انتظار در تمامی مکاتب دینی هست و در همه ی انسان ها.

در آدرس زیرنگاهی به نمایش نامه در انتظار گودو نوشته ساموئل بکت قابل دسترسی است.

http://www.mahmag.org/farsi/reviews.php?itemid=341#more


نوشته شده توسط پنج پیر ,

  "یک هفته"
مرتبط با :
ارسال شده در: جمعه 29 آبان1388


"پشتکار می تواند موجب توهم شود."


نوشته شده توسط پنج پیر ,

  تئوری دوم اقتصاد
مرتبط با :
ارسال شده در: جمعه 29 آبان1388


اگه برای کسی می خوای بگوزی،
 یه بار گنده بگوز، دیگه نگوز.

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  خروس و کلاغ
مرتبط با :
ارسال شده در: سه شنبه 26 آبان1388

دیشب سحری میان باغی.......... میگفت خروس با کلاغی

     کی زاغ سیاه رنگ تیره.......... از رنگ تو چشم خلق خیره

صد عیب بود تو را نهفته...........اما به تو هیچکس نگفته

من عیب تو روبروت گویم.......... در پیش پسر عموت گویم

آواز تو روح می‌خراشد ............. منقار تو سنگ می‌تراشد

از بهر شکم به قارقاری................مردار خور و شکم تقاری

هر جا خر مرده به ببینی..............فی الفور به چشم تو نشینی

هر جا که فتاده نعش مرده..............گویند کلاغ رفته خورده

با این همه دزدی و خیانت............... کس از تو نمی‌کند شکایت

کس در هوس گرفتنت نیست................ یک تن به خیال کشتنت نیست

نه غصۀ رخت عید داری ............... نه فکر زن جدید داری

اما من بینوای مضطر.................. با این پر و بال و حسن و زیور

گویند که این خروس لاریست............شب تا به سحر به آه و زاریست

اندر شب عید می‌برندم ...............با چاقوی تیز می‌کشندم

از شام و نهار نکته سنجان.............. سازند ز سینه‌ام فسنجان

آزادی تو بخاطر کیست............... برگو که دلیل قتل من چیست

            جواب کلاغ

چون این سخنان کلاغ بشنید.................برجست و بقاه قاه خندید

پس گفت که ای خروس مسکین............ ای صاحب خال و خط رنگین

یاران عزیز می کشندت ........... از بهر سه چیز می کشندت

اول تو به فرق تاج داری............. زین تاج خیال باج داری

با تاج طلا و ریش قرمز................ دست از تو نمی‌کشند هرگز

این تاج خروس کشتنت داد................ وآن رنگ ملوس کشتنت داد

من تاج به فرق سر ندارم...............هر جا که روم خطر ندارم

دوم تو چو بی محل بخوانی............ بهر مرغان غزل بخوانی

گویند خروس بی‌محل خواند................در جای قصیده او غزل خواند

آن خواندن بی‌محل تو را کشت..............وآن زمزمۀ غزل تو را کشت

دیگر چو ز اهل خلوتی تو...............دایم به خیال شهوتی تو

با اینهمه خوبی و قشنگی............. نام تو بود خروس جنگی

روزی که طویله را گشودند............ سیمرغ به یک خروس دادند

آن مرغک زردپای کوتاه..............هر جا که روی تو راست همراه

آن روز که بلشویک بیاید.................آن مرغک زرد را رباید

پس باعث قتل و غارت تو ................حرص و طمع است و شهوت تو

این مخلص در بدر به باغی..............قانع شده‌ام به یک کلاغی

یک زن دارم مثال کرکس.................در مدت عمر او مرا بس

یک زن دارم سیاه چون قیر................. از دیدن او نمی‌شوم سیر

نه در خانه شریک دارم...................نه ترس ز بلشویک دارم

ای جوجه خروس پسته بشکن.............با تازه عروس پسته بشکن

در این شب عید شاد و خوش باش.......هر جا که پلوست تو خورش باش

یا رب فقرا پلو ندارند..............عید است و لباس نو ندارند

خوبست زمرحمت وزیران............... رحمی بکنند بر فقیران

 نسیم شمال

 

 

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  در ساعت یک بامداد
مرتبط با :
ارسال شده در: یکشنبه 17 آبان1388

سرانجام هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد مگر طنین درشکه‌های فرسودۀ انتهای شب. برای ساعاتی چند، نه آرامش، که دست کم خاموشی، ازآن ما خواهد بود. عاقبت جباریتِ سیمای انسانی محو گشته است و من، خود، یگانه علت رنج‌هایم خواهم بود.

سرانجام رخصت می‌یابم تا خود را در حمامی از ظلمت تازه کنم! نخست، دو چرخش کلید در قفل. چنین به نظر می‌رسد که چرخش کلید گوشه‌گیری مرا دو چندان خواهد کرد و سنگرهایی  را که در این لحظه مرا از جهان جدا کرده‌اند استحکام خواهد بخشید.

زندگی وحشت‌زا! شهر وحشت‌افزا!بیایید روزی را که گذشت، مرور کنیم: دیدار با تنی چند از ادیبان؛ یکی از ایشان ازمن پرسید آیا می‌توان از راه زمینی به روسیه رفت؟ (بی‌تردید روسیه را با یک جزیره اشتباه گرفته بود)؛ جدلی پر کش و قوس با سردبیر یک نشریه که در جواب هر اعتراض می‌گفت:"این‌جا اجتماع مردمانی آبرومند است" که معنای ضمنی‌اش آن بود که دیگر نشریات را اوباش می‌چرخانند؛ چاق سلامتی با بیست نفر آدم که ازبین‌شان پانزده‌تایی را بجا نیاوردم و به همین مناسبت مدام با هر کدامشان دست دادن بدون احتیاط در خرید دستکش؛ به قصد وقت کشی در فاصلۀ رگباری به نزد بندبازی رفتن که از من می‌خواست لباسی از جنس ونوستر برایش طراحی کنم؛ ملاقات با یک کارگردان تئاتر که برای دست به سر کردنم گفت:"بهتر است سری به ... بزنید؛ او مزخرفترین، احمق‌ترین و مشهورترین نویسندگان من است. شاید در کنارش کاری کردید؛ نزدش بروید تا ببینیم چه می‌شود کرد"؛ مباهات به چند عمل شنیع که هرگز انجامشان نداده‌ام وانکار بزدلانه چند کار شرم‌آور دیگر که با اشتیاق به آنها دست زدم؛ لاف و گزافی نابجا و توهینی به شرافت انسانی؛ سرپیچی از انجام خدمتی آسان در حق یک دوست و نگاشتن نامه‌ای سفارشی برای یک دلقک تمام عیار؛ آه! تمام شد؟

ناراضی از دیگران و نا خرسند از خویشتن، خواهان آنم تا خود را نجات دهم و در خاموشی و خلوت شبانه خویشتن را اندکی رفعت بخشم. جانانی که دوستتان داشته‌ام، جانانی که از بهرتان سروده‌ام، قوت‌ام ببخشید، پشتیبانی‌ام کنید، مرا از شر دروغ و دم و دود زهرآلود جهان دور کنید و تو بارالها! فیض سرودن شعرِ تری را به من ارزانی دار تا به خودم ثابت شود که من از پست‌ترین مردمان نیستم، که من از آنانی که حقیرشان می‌دانم پست‌ترنيستم!

 

شارل بودلر-ماهنامه گلستانه- شماره 100-صفحه 55

 

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  مقدمه احمد شاملو بر دیوان حافظ
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه 4 آبان1388
مقدمهٔ شاملو، در نخستین چاپ کتاب در ۱۳۵۴، دو واکنش مخالف قوی را موجب شد. واکنش نخست از سوی کسانی که حافظ را عارفی حافظ قرآن می‌دانستند و در مقدمه‌ٔ شاملو حافظ کفرگویی مخالف معاد و باورهای دینی، حداقل در نیمهٔ دوم زندگی شاعرانه‌اش، دانسته شده‌است صورت گرفت و واکنش مخالف دیگر از سوی کسانی صورت گرفت که نسبت به روش شاملو در تصحیح دیوان حافظ اعتراض داشتند و این روش را ذوقی و غیر علمی می‌دانستند. شاملو در مقدمهٔ منتشر شده در چاپ نخست روش متقدمین را غیرعلمی و نادرست برمی‌شمارد و وعده می‌دهد در کتاب دیگری به نام حواشی و یاداشت‌ها توضیحات کاملی در مورد نسخه‌های مورد استفاده و اسناد تاریخی و استدلال‌های‌اش به همهٔ این مسایل پاسخ دهد اما در آخرین ویرایش مقدمه که هرگز به‌طور رسمی اجازهٔ انتشار پیدا نکرده‌است می‌نویسد:«در پایان مقدمهٔ چاپِ اولِ غزل‌ها وعده‌ کردیم که مجلدِ اول این کتاب- شاملِ یادداشت‌های مربوط به نخستین سی غزلِ متن – به زودی درآید که نیامد. وعده را مکرر نمی‌کنیم. باقی‌ماندهٔ عمرِ ما انتظارِ فضایی را که در آن گرزهٔ گاوسر پاسخ منطق نباشد خوش‌بینی نمی‌کند.»

قابل ذکر است که این نظر هم با نظریات دینداران، و هم کسانی که از زاویهٔ غیر دینی به غزلیات حافظ نگریسته‌اند، تناقض دارد. به طور مثال، حتی داریوش آشوری نیز در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ»، حافظ را یک عارف می‌داند.

تصحیح شاملو از دیوان حافظ مورد نقد بسیاری از حافظ پژوهان، از جمله بهاءالدین خرمشاهی قرار گرفته‌است.

مقدمهٔ احمد شاملو بر حافظ شیراز پس از انقلاب در ایران اجازه چاپ نیافت و کتاب بدون مقدمه منتشر گردید. مرتضی مطهری در رد نظریات شاملو، کتابی با عنوان تماشاگه راز نوشت و کار شاملو در تغییر ابیات عزل‌هارا تحریف دیوان حافظ خواند و، بدون اینکه نامی از احمد شاملو ببرد، مردود شمرد.

منبع: ویکیپدیا فارسی

دانلود مقدمه شاملو:

http://www.shabah.info/documents/HaafezIntro.pdf

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  يكي از مشكلات روشنفكران
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه 27 مهر1388

فردی که نمی‌خواست هویت‌اش فاش شود می‌گفت یکی از مشکلات جامعه روشنفکری این است؛ قسمتی از روشنفکران از قشرهای مرفه جامعه تشکیل می‌شوند که حاضر به برقراری ارتباط با اکثریت پایین و متوسط دور مانده از فهم و شعور جامعه نمی‌باشند. در حالی که بخش دیگری از روشنفکران که اکثریت آنها نیز هستند، از قشر متوسط رو به بالا و گاهاً رو به پایین و بسیار به ندرت از قشرهای پایین هستند. ایشان پس از تجربه حضور در جوامع روشنفکری و با گذشت زمان به تدریج جایگاه خود را فراتر از هم دسته‌ای‌های خود می‌دانند و در میان آنها جایی در خور کلام و نظر برای خود نمی‌یاند. از این رو از این دسته جدا شده و به قشر بالا می‌پیوندند. به این ترتیب قشر غیرروشنفکر یکی از اعضای خود را به قشر روشنفکر اهدا می‌کند. به این ترتیب دیگر امیدی برای ارتقاء سطح آگاهی این گروه بسیار بزرگ غیرروشنفکر (بیش از 95 درصد مردم جهان) باقی نمی‌ماند. برای روشن نمودن قشر ناآگاه جامعه نیازی به تلاش شبانه‌روزی روشنفکران نیست، چون اصلاً نیازی به روشنفکر کردن آنها نیست. اما اگر هر روشنفکر ارتباط خود را با قشری که از آن برخواسته قطع نکند، امید به پر فروغ شدن چراغ توسعه‌ی فرهنگِ آگاهی بیشتر می‌شود. هر چند حرف‌های ماهی قرمز در جمع ماهی‌های سیاه زمانی گوش شنوا پیدا می‌کند که ماهی قرمز همرنگ ماهی‌های سیاه شود. حال آنکه ماهی قرمز بودن و خود را سیاه نشان دادن در جمع ماهی‌های سیاه نیازمند انسان بودن و قدرت تحمل بالاست. باشد که دوستان مدعی روشنفکری جایگاه گذشته‌ی خود را فراموش نکرده و نسبت به خانواده، دوستان، آشنایان و ارتباطات اولیه خود احساس ارتباط داشته باشند.

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  يك عبارت بي كنايه
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه 27 مهر1388


"دچار خرافه نشوید اما از تجربه‌های گذشتگان استفاده کنید."


نوشته شده توسط پنج پیر ,

  دو سوال چهار گزينه اي
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه 27 مهر1388

سوال يك: جای خالی عبارت زیر با کدام یک از گزینه‌ها کامل می‌شود.

انسان وجودش را در فراز و نشیب‌های زندگی ..... .

الف) حس می‌کند

ب) درک می‌کند

ج) درمی‌یابد

د) به درک واصل می‌‌کند


سوال دو: کدام یک از افراد زیر گذر عمر را بیشتر حس می‌کند؟

الف) مرد بازنشسته‌ای که بزرگترین آرزوی عمرش فرارسیدن ایام فراغت بوده و اکنون اوقات خود را در پارک سپری می‌کند.

ب) جوان بی‌پولی که صفحه نیازمندی‌های روزنامه را توی پارک ورق می‌زند و شدیداً دنبال کار می‌گردد.

ج) پسری که برای فوتبال بازی کردن به پارک رفته است اما کنار زمین نشسته زیرا بازی بصورت برنده بجاست و تعداد تیم‌ها هم زیاد است. علاوه براین هروقت که وارد زمین می‌شود تیم‌اش بیش از یک بازی دوام نمی‌آورد.

د) پارک جی سونگ.


در ضمن ذکر این نکته مجبوری است، چرا که بدانید در هنگام طراحی این سوال نه در پارک بودم، نه به فکر رفتن به پارک و اصلاً خیالتان را راحت کنم حتی حال و هوای پارک هم در ذهن ام نبود.

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  داستان يك زندگي طولاني
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه 20 مهر1388

در آغاز قرن بیست و یکم پدرم آنقدر مادرم را دوست داشت که هر روز، به جز روز بعد از شب جمعه، صبح زود به خاطر او به دنبال شکار یک عدد شیر ساعت‌ها به نبرد می‌رفت. آنها در چند چیز بسیار محدود اشتراک داشتند و در اکثر اصول بنیادی که جنگ‌ها نشات گرفته از آنها است در تقابل فکری بودند از جمله مفاهیمی مانند دین، خدا، آغاز و پایان کار بشر و از این جور حرف‌ها. حتی برای انسان ایده‌آل شخصیت‌های متفاوتی در نظر داشتند. البته نبردی در کار نبود. فقط فکرها در راستاهای گوناگونی بودند.

تنها دو اشتراکِ آنها در زندگیِ طولانی و مشترکِ‌‌شان این چنین بود:

اول، علاقه به استفاده از رنگ قهوه‌ای در زندگی که نمونه‌اش رنگ دیوارهای خانه است. البته می‌دانم که هیچ یک این رنگ را دوست ندارند.اما به طرز خارق‌العاده‌ای همه چیز زندگی آنها با این رنگ در هم آمیخته شده بود.

دوم اینکه با همدیگر بجای کافی‌شاپ، سینما و از این جور مکان‌های جذاب به دیدار مردگان می رفتند. یکی از معدود و یا بهتر بگویم تنها جایی بود که با دل‌هایی یکپارچه می‌رفتند.

تا اکنون هر چه فکر کردم دلیلی برای این دو نیافتم و واقعاً نمی‌دانم آیا باید آنها را در زمره اشتراکات آنها قرار دهم یا نه! به هر حال زندگی مي كنند.
نوشته شده توسط پنج پیر ,

 
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه 20 مهر1388

چقدر خوب می‌شود اگر خدا باشد.

چقدر خوب بود اگر خدا بود.

نوشته شده توسط پنج پیر ,

  آخرین توصیه بدست آمده:
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه 20 مهر1388


"به همه چیز اعتقاد داشته باش و هیچ چیز را پرستش نکن"

نوشته شده توسط پنج پیر ,

درباره وبلاگ
 
دل نوشته های پنج رفیق دانشجو
 

تبلیغات

 
لیست دوستان

آشنایی با سنگ های آنتیک
تاريخ و فلسفه علم
تيم فوتسال و باشگاه فرهنگي ورزشي علم و ادب
نشريه طنز ستون آزاد
بوالفضول الشعرا
خالو راشد
باشگاه فرهنگي ورزشي ابومسلم مشهد
روستای حصار از توابع تربت حیدریه
یه وبلاگ جوون پر از جک های با حال
jinxx
فرهنگ فارسی به فارسی
دائرة المعارف مدیریت
تست هوش
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
نظرات نیچه در مورد زنان
آی آی کتاب ....
نشر حقایق و محو خرافات از دین
جوشش
كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند!
مجموعه ای از کلیه اسم های دخترانه و پسرانه فارسی
"موریس مترلینگ"
گفتارهای حکیمانه
آن ام آرزوست. با کافران چه کارت؟ گر بت نمی پرستی...
جواد جعفری: دستانم را بگیر باید آغاز کنیم ...
آشنايي با كوه هاي اطراف مشهد براي كوهنوردي
يك وبلاگ پر از اطلاعات روانشناسي
تحليل و نقد فيلم
اينك فلسفه
تمام شعرهاي فارسي
لغت نامه دهخدا
وبلاگ آدمک
دانلود ویدئو از YouTube
تشخیص دوستان دوروی Invisible در YAHOO
بهترین سایت برای گرفتن لینکهای share (خر تو خر)
دسترسي آسان به كليه مقالات، پايان نامه ها و ايبوك لاتين در سراسر جهان
تست آنلاین و رایگان TOEFL
همین جوری
تمرین انگلیسی Listening
خضعبلات دور ریختنی ذهن یک عقرب مست
فریاد بی صدا
تمام شعرهای خوب ادبیات
Leopard
هرمنوتیک
شب کولی
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
بکارت موهوم
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : NazTarin.Com