عشقی وجود ندارد. در تمامِ عالم عشقی وجود ندارد. عشق یک
خیال است. یک تصور و رویا از یک امر خیالی یا حقیقی که زمانی ایجاد میشود و قطعاً
فانی است، اما قبل از فنایش برای مدت کوتاهی میتواند باشد. اگر برای این بودنِ
فانی بتوانیم نامِ عشق بگذاریم و از آن آرزوی ابدیت نداشته باشیم و بدانیم که
بسیار ناکامل و ناپایدار است، آنگاه میتوان در مورد عشق لب به کلام گشود. اینگونه
میتوان ارزش کلام را تا حد عشق پایین آورد و چند سطری از ذهنِ خالیِ انسانها را
با عشق خط خطی کرد.
اولتر از همه چیز، عشق تعلقِ تنها نیست. باید باور داشت
که بالاترین مرحله عشق در تنهای عریان و بستر یافته نمیشود. در سپردن تنها به
یکدیگر عشقی نیست. در معاملۀ لذتِ تنها عشقی یافت نمیشود. عشق ارتباط فکرها
نیست. عشق تشابه باورها نیست. عشق نزدیکی اندیشهها نیست. عقل صاحبِ فکرها، باورها
و اندیشهها با باریکترین تارِ عالم به عشق متصل شده است. عشق نمیتواند تجسم یک
خیال واهی باشد که با رویای آن بتوان به زندگی امید بست. عشق در جسم و روح نیست.
عشق برای کسی نیست. برای کسی نوشتن نیست. از کسی نوشتن
نیست. کسی را ستودن نیست. جان باختن هنر برای عشق، تعالی عشق نیست. عشق مفهومی است
که در طول تاریخ فرسوده شده است. آنچنان با آن بازی کردهاند که اگر سنگ خارا هم
بود تا کنون کاملاً سیقلی شده است و جایی برای تکیه زدن برایش نمانده است. کلامی
بیپایه. اگر چیز جدیدی دارید بیاور.
عشق همه چیز نیست. این را اول گفتم تا خیال همهچیزی بودن
عشق در شما به فنا بپیوندد. عشق را چه کار با این همه چیزِ ارزشمند. زندگی عشق
نیست. هنر عشق نیست. علم عشق نیست. عشق تفاوت داشتن با دیگران نیست. عشق لذت نیست.
عشق قدرت نیست. عشق احساس نیست. عشق باور نیست. عشق در تلاش نیست. عشق تحمل دوری
نیست. عشق سختی نیست. عشق رنج نیست. عشق از خودگذشتگی نیست. مرگ از بین برندهی
عشق نیست. عشق چیزی است که بیشتر از آنکه باشد، نیست. چیزی که این همه نیست چه
لزومی به باورِ بودناش است؟ خوب، پس عشق نیست.
دستِ آخر این عشق چیست؟ به چه کار میآید؟ هست یا نیست؟ اگر
هست چرا هست؟ اگر نیست چرا از گذشتۀ دور توهمی این چنین آدمیان را فرا گرفته است و
برای آن داستانسراییها شده است؟ ای غولِ آدمنما که آرزوهای آدمها را به سوال بستی،
آهای با تو ام. خوب گوش کن. یک بار بیشتر نمیگویم. پس خوب گوش کن ای بیخرد؛ اگر
به شکم چیزی سوال میبندی باید پاسخی دندانگیر برای سوالها داشته باشی.
کجا میتوان جایی برای عشق یافت؟ نه. اوجی برای آن نیست.
شاید بتوان برای عشق جایی در ارتباط با درونِ خودِ انسان قائل شد. عشقی در جانِ
آدم. این کلام، بازی با کلمات نیست. جان چیست که حاضر به پذیرفتن عشق ناچیز در خود
شده است؟ جان چیست که تصویر عشق را بارها و بارها و بارها و بیشترینِ بارها
بزرگنمایی میکند.
عشق اگر باشد باید خیلی ساده باشد. یک چیز به شدت سبک و بیاهمیت
که بود و نبود آن چیزی را تغییر نمیدهد. عشق بسیار بیارزشتر از یک اسطوره است.
پس سفری که با ترس آمیخته شده، ترسی سُکرآور از ناشناختهها
و شناختهها چه میتواند باشد؟ میل به خطر!؟!
سپردن تنها یک لیوان شیشهای نیمه پر از آب سرد با سطحی
لرزان در زمستان به دست بیماری که حالش خیلی بد نیست اما تب دارد و خودش میتوانست
آب را بیاورد چیست؟ یاری به دوست!؟!
درد کشیدن در حالی که هیچ دردی نداری و فقط به یک ناتوانی
خیره شدهای چگونه است؟ همدردی!؟!
پس رهایی از درد و رنج با مرگ و پیوستن به جهان چیست؟ حرکت
به سوی آرامش و آزادی!؟!
عشق چیزی است که نیازی به عاشق و معشوق ندارد.
باید جای دیگری دنبال عشق گشت. اگر عشق چیزی باشد که نیست.
برای اینکه سر و دلتان روشن شود میگویم؛ عشق نیست. عشقی وجود ندارد.
دو مرد در زیر درخت بارها به این نتیجه رسیده اند که خود را به دار آویزان
کنند اما طنابی نیست جز بند تنبانشان که ضعیف عمل میکند . انها همیشه به
یاد دارند که طنابی بیاورند اما نمی اورند . در عین حال که منتظرند ،
حرکتی هم نمی کنند ... انتظار تا اخر هست ، همچنان که این انتظار در تمامی
مکاتب دینی هست و در همه ی انسان ها.
در آدرس زیرنگاهی به نمایش نامه در انتظار گودو نوشته ساموئل بکت قابل دسترسی است.
سرانجام هیچ
صدایی به گوش نمیرسد مگر طنین درشکههای فرسودۀ انتهای شب. برای ساعاتی چند، نه
آرامش، که دست کم خاموشی، ازآن ما خواهد بود. عاقبت جباریتِ سیمای انسانی محو گشته
است و من، خود، یگانه علت رنجهایم خواهم بود.
سرانجام
رخصت مییابم تا خود را در حمامی از ظلمت تازه کنم! نخست، دو چرخش کلید در قفل.
چنین به نظر میرسد که چرخش کلید گوشهگیری مرا دو چندان خواهد کرد و
سنگرهاییرا که در این لحظه مرا از جهان
جدا کردهاند استحکام خواهد بخشید.
زندگی وحشتزا!
شهر وحشتافزا!بیایید روزی را که گذشت، مرور کنیم: دیدار با تنی چند از ادیبان؛
یکی از ایشان ازمن پرسید آیا میتوان از راه زمینی به روسیه رفت؟ (بیتردید روسیه
را با یک جزیره اشتباه گرفته بود)؛ جدلی پر کش و قوس با سردبیر یک نشریه که در
جواب هر اعتراض میگفت:"اینجا اجتماع مردمانی آبرومند است" که معنای
ضمنیاش آن بود که دیگر نشریات را اوباش میچرخانند؛ چاق سلامتی با بیست نفر آدم
که ازبینشان پانزدهتایی را بجا نیاوردم و به همین مناسبت مدام با هر کدامشان دست
دادن بدون احتیاط در خرید دستکش؛ به قصد وقت کشی در فاصلۀ رگباری به نزد بندبازی
رفتن که از من میخواست لباسی از جنس ونوستر برایش طراحی کنم؛ ملاقات با یک
کارگردان تئاتر که برای دست به سر کردنم گفت:"بهتر است سری به ... بزنید؛ او
مزخرفترین، احمقترین و مشهورترین نویسندگان من است. شاید در کنارش کاری کردید؛
نزدش بروید تا ببینیم چه میشود کرد"؛ مباهات به چند عمل شنیع که هرگز
انجامشان ندادهام وانکار بزدلانه چند کار شرمآور دیگر که با اشتیاق به آنها دست
زدم؛ لاف و گزافی نابجا و توهینی به شرافت انسانی؛ سرپیچی از انجام خدمتی آسان در
حق یک دوست و نگاشتن نامهای سفارشی برای یک دلقک تمام عیار؛ آه! تمام شد؟
ناراضی از
دیگران و نا خرسند از خویشتن، خواهان آنم تا خود را نجات دهم و در خاموشی و خلوت
شبانه خویشتن را اندکی رفعت بخشم. جانانی که دوستتان داشتهام، جانانی که از
بهرتان سرودهام، قوتام ببخشید، پشتیبانیام کنید، مرا از شر دروغ و دم و دود
زهرآلود جهان دور کنید و تو بارالها! فیض سرودن شعرِ تری را به من ارزانی دار تا
به خودم ثابت شود که من از پستترین مردمان نیستم، که من از آنانی که حقیرشان میدانم
پستترنيستم!
مقدمهٔ شاملو، در نخستین چاپ کتاب در ۱۳۵۴، دو واکنش مخالف قوی را موجب
شد. واکنش نخست از سوی کسانی که حافظ را عارفی حافظ قرآن میدانستند و در
مقدمهٔ شاملو حافظ کفرگویی مخالف معاد و باورهای دینی، حداقل در نیمهٔ
دوم زندگی شاعرانهاش، دانسته شدهاست صورت گرفت و واکنش مخالف دیگر از
سوی کسانی صورت گرفت که نسبت به روش شاملو در تصحیح دیوان حافظ اعتراض
داشتند و این روش را ذوقی و غیر علمی میدانستند. شاملو در مقدمهٔ منتشر
شده در چاپ نخست روش متقدمین را غیرعلمی و نادرست برمیشمارد و وعده
میدهد در کتاب دیگری به نام حواشی و یاداشتها توضیحات کاملی در
مورد نسخههای مورد استفاده و اسناد تاریخی و استدلالهایاش به همهٔ این
مسایل پاسخ دهد اما در آخرین ویرایش مقدمه که هرگز بهطور رسمی اجازهٔ
انتشار پیدا نکردهاست مینویسد:«در پایان مقدمهٔ چاپِ اولِ غزلها وعده
کردیم که مجلدِ اول این کتاب- شاملِ یادداشتهای مربوط به نخستین سی غزلِ
متن – به زودی درآید که نیامد. وعده را مکرر نمیکنیم. باقیماندهٔ عمرِ
ما انتظارِ فضایی را که در آن گرزهٔ گاوسر پاسخ منطق نباشد خوشبینی
نمیکند.»
قابل ذکر است که این نظر هم با نظریات دینداران، و هم کسانی که از
زاویهٔ غیر دینی به غزلیات حافظ نگریستهاند، تناقض دارد. به طور مثال،
حتی داریوش آشوری نیز در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ»، حافظ را یک عارف میداند.
تصحیح شاملو از دیوان حافظ مورد نقد بسیاری از حافظ پژوهان، از جمله بهاءالدین خرمشاهی قرار گرفتهاست.
مقدمهٔ احمد شاملو بر حافظ شیراز پس از انقلاب در ایران اجازه چاپ نیافت و کتاب بدون مقدمه منتشر گردید. مرتضی مطهری در رد نظریات شاملو، کتابی با عنوان تماشاگه راز نوشت و کار شاملو در تغییر ابیات عزلهارا تحریف دیوان حافظ خواند و، بدون اینکه نامی از احمد شاملو ببرد، مردود شمرد.
فردی که نمیخواست هویتاش
فاش شود میگفت یکی از مشکلات جامعه روشنفکری این است؛ قسمتی از روشنفکران از
قشرهای مرفه جامعه تشکیل میشوند که حاضر به برقراری ارتباط با اکثریت پایین و
متوسط دور مانده از فهم و شعور جامعه نمیباشند. در حالی که بخش دیگری از روشنفکران
که اکثریت آنها نیز هستند، از قشر متوسط رو به بالا و گاهاً رو به پایین و بسیار
به ندرت از قشرهای پایین هستند. ایشان پس از تجربه حضور در جوامع روشنفکری و با
گذشت زمان به تدریج جایگاه خود را فراتر از هم دستهایهای خود میدانند و در میان
آنها جایی در خور کلام و نظر برای خود نمییاند. از این رو از این دسته جدا شده و
به قشر بالا میپیوندند. به این ترتیب قشر غیرروشنفکر یکی از اعضای خود را به قشر
روشنفکر اهدا میکند. به این ترتیب دیگر امیدی برای ارتقاء سطح آگاهی این گروه
بسیار بزرگ غیرروشنفکر (بیش از 95 درصد مردم جهان) باقی نمیماند. برای روشن نمودن
قشر ناآگاه جامعه نیازی به تلاش شبانهروزی روشنفکران نیست، چون اصلاً نیازی به
روشنفکر کردن آنها نیست. اما اگر هر روشنفکر ارتباط خود را با قشری که از آن
برخواسته قطع نکند، امید به پر فروغ شدن چراغ توسعهی فرهنگِ آگاهی بیشتر میشود.
هر چند حرفهای ماهی قرمز در جمع ماهیهای سیاه زمانی گوش شنوا پیدا میکند که ماهی
قرمز همرنگ ماهیهای سیاه شود. حال آنکه ماهی قرمز بودن و خود را سیاه نشان دادن
در جمع ماهیهای سیاه نیازمند انسان بودن و قدرت تحمل بالاست. باشد که دوستان مدعی
روشنفکری جایگاه گذشتهی خود را فراموش نکرده و نسبت به خانواده، دوستان، آشنایان
و ارتباطات اولیه خود احساس ارتباط داشته باشند.
سوال يك: جای خالی عبارت زیر با کدام یک از گزینهها کامل میشود.
انسان وجودش را در فراز و نشیبهای زندگی ..... .
الف) حس میکند
ب)
درک میکند
ج) درمییابد
د) به درک واصل میکند
سوال دو: کدام یک از افراد زیر گذر عمر را بیشتر حس میکند؟
الف) مرد بازنشستهای که بزرگترین آرزوی عمرش فرارسیدن ایام
فراغت بوده و اکنون اوقات خود را در پارک سپری میکند.
ب) جوان بیپولی که صفحه نیازمندیهای روزنامه را توی پارک
ورق میزند و شدیداً دنبال کار میگردد.
ج) پسری که برای فوتبال بازی کردن به پارک رفته است اما
کنار زمین نشسته زیرا بازی بصورت برنده بجاست و تعداد تیمها هم زیاد است. علاوه
براین هروقت که وارد زمین میشود تیماش بیش از یک بازی دوام نمیآورد.
د) پارک جی سونگ.
در ضمن ذکر این نکته مجبوری است، چرا که بدانید در هنگام
طراحی این سوال نه در پارک بودم، نه به فکر رفتن به پارک و اصلاً خیالتان را راحت
کنم حتی حال و هوای پارک هم در ذهن ام نبود.
در آغاز قرن بیست و یکم پدرم آنقدر مادرم را دوست داشت که هر روز، به جز روز
بعد از شب جمعه، صبح زود به خاطر او به دنبال شکار یک عدد شیر ساعتها به نبرد میرفت.
آنها در چند چیز بسیار محدود اشتراک داشتند و در اکثر اصول بنیادی که جنگها نشات
گرفته از آنها است در تقابل فکری بودند از جمله مفاهیمی مانند دین، خدا، آغاز و
پایان کار بشر و از این جور حرفها. حتی برای انسان ایدهآل شخصیتهای متفاوتی در
نظر داشتند. البته نبردی در کار نبود. فقط فکرها در راستاهای گوناگونی بودند.
تنها دو اشتراکِ آنها در زندگیِ طولانی و مشترکِشان این چنین بود:
اول، علاقه به استفاده از رنگ قهوهای در زندگی که نمونهاش رنگ دیوارهای خانه
است. البته میدانم که هیچ یک این رنگ را دوست ندارند.اما به طرز خارقالعادهای همه
چیز زندگی آنها با این رنگ در هم آمیخته شده بود.
دوم اینکه با همدیگر بجای کافیشاپ، سینما و از این جور مکانهای جذاب به
دیدار مردگان می رفتند. یکی از معدود و یا بهتر بگویم تنها جایی بود که با دلهایی
یکپارچه میرفتند.
تا اکنون هر چه فکر کردم دلیلی برای این دو نیافتم و واقعاً
نمیدانم آیا باید آنها را در زمره اشتراکات آنها قرار دهم یا نه! به هر حال زندگی مي كنند.