سوال مهمی ناگهان در ذهنم مطرح شد. چرا درس می خوانم؟ از علم چه می خواهم؟ چرا نمی روم به سراغ یک تجارت و پول درآوردن و ... ؟ چرا... ؟ جوابش چندان برایم معلوم نبود اما چیزهای پریشانی به ذهنم می رسد را اینجا می نویسم.
به قدری سوال های بزرگ در زندگی ام دارم که سرگیجه گرفته ام. هرچه قدر هم اطرافیان بگویند این سوال ها بی نتیجه خواهد ماند، نمی توانم به آن ها فکر نکنم. «عطش دانستن» عطش فرونشاندنی ای نیست برایم و به همین دلیل است که مدتی است به همه جا سرک می کشم. (هرچند این همه جا سرک کشی منجر به همه کاره هیچ کاره شدن می شود، می دانم) آره، شاید اصلی ترین دلیل ام برای پرداختن به علم همین باشد: عطش دانستن چیزهای بی شماری که نمی دانم.
شاید علم هرگز جواب سوال هایم را ندهد- که به نظرم نمی دهد. شاید هرگز علم نگوید که من و این دنیا چه هستیم و چرا هستیم و ... . اما علم، طبیعت را به من می شناساند. لذت بخش است، همین! جالب ترش آن جاست که این شناخت علمی ما از طبیعت نیز به شدت در معرض تردید است و چه بسا ما نیز مشغول تراوش مضخرفاتی به مضخرفی نجوم بطلمیوسی و فیزیک ارسطویی باشیم! اما چه می توان کرد، تلاش برای رفع عطش شناخت جهان طبیعی لذت بخش است...
از سوی دیگر به دنیا که نگاه می کنم، چیزی که «ارزش» زنده ماندن داشته باشد را نمی یابم، جز... جز عشق. عشق به خانواده، عشق به زیبایی و ... و عشق! فکرش را بکنید! ۵۰ سال دیگر با احتمال خوبی من نیستم. حیف نیست این چند صباح باقی مانده را به کسب پول و درگیریهای دنیوی بگذرانیم؟ کاری ندارم که اصلا بعد از مرگ جهانی هست یا نه. فرض کنید نیست. فرض کنید همه چیز در پایان این ۵۰ سال تمام می شود. باز هم جز آرامش، جز لذت، جز عشق، جز محبوب، چه چیزی ارزش وقت گذاشتن دارد؟ نمی گویم پول بد است، که مقدار مناسبی ازش لازم است برای همان اهداف قبلی، اما واقعا ارزش ندارد این زمان خیلی خیلی کمی که داریم که صرفش کنیم، چنین گمان می کنم.
چیز دیگری که به خودخواهی ام بر می گردد، کمک به دیگران است. به نظرم برای آن که به دیگران کمک کنی - و آرامش کسب کنی! - راه های زیادی وجود دارد. اما عمیق ترین راه، اثرگذاری بر اندیشه است. افزایش فهم... احساس می کنم اگر زندگی ام را به جای دنی های دنیا، به علم، خواندن دفتر طبیعت، گذراندن زمان با دیگر انسان ها از هر فکر و طایفه ای، و ... بگذرانم، در راه اثرگذاری اجتماعی موفق تر ام. خودخواهانه است، می دانم.
فعلا جز « عطش شناخت »، « بی ارزشی دنیایی جات! » و « اثرگذاری عمیق اجتماعی » دلیل دیگری به ذهنم نمی رسد. باید فکر کرد. دلیل دیگر؟
http://mohamwad.persianblog.ir/