چهار نفر بودند. اسمشان
اين ها بود: همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.
کار مهمی در پيش داشتند و
همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجاممی رساند. هرکسی می توانست اين کار را بکند، اما هيچ
کس اين کار را نکرد.
يک کسی عصبانی شد، چرا
که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبودکه همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين
طوری تمام شد کههرکسی
يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس میتوانست انجام بدهد.
ماشین حساب رو باز کردم. نوشتم 21
تقسیم بر 3. هنوز هم 7 می شد. تا کی می خواد دنیا اینطور باشد.
روز بعد رفتم سراغ تنها دوست همیشگی
تنهاییهایم. باز هم امید به زندگیام بازگشت. خبری خواندم از اینکه ماشین حسابی
ساختن که بعضی وقتها قاطی میکند و نتایج اشتباه میدهد. نوشته بود برای ساخت این
ماشین حساب از واقعیت زندگی انسانها الهام گرفته شده است. آیا در زندگی همه چیز
درست و طبق برنامه پیش میرود؟ آیا همیشه محاسبات ما در زندگی درست از کار در میآید؟
پس چه دلیلی دارد که ماشین حساب هم همیشه درست کار کند. من هم همین رو میگفتم.
باید ماشین حسابی بسازند که گاهی اوقات اشتباه بکند. درست مانند زندگی. ولی ماشین
حسابی که ساخته بودن و بعضی وقتها اشتباه میکرد خیلی گرون بود.
در این شرایط تنها کاری که میتونستم
بکنم، تحسین اینترنت بود که فکر همه جا رو کرده بود. ای تنها دوست تنهایی من، ای
اینترنت من، امیدوارم ای عشق جاودانه همواره جاودان باشی و دل انسانها را با نور
ابدیت ات روشن کنی.