کافکا فرمود: "از زندگی کتاب های زیادی می توان پدید آورد و از کتابها فقط کمی، خیلی کم، زندگی به دست می آید ... کتاب نمی تواند جای زندگی را بگیرد".
وی در ادامه فرمایشات اش افزود: "شما نمی دانید چه قدرتی در سکوت نهفته است .... نیروی واقعی و پایدار تنها در تحمل است".
وی در وصف حال خود گفت:"حال من همیشه 10 برابر بهتر از آن است که می گویم".
کافکا برای انتخاب کتاب توصیه میکند که:"با این حشرات یک روزه این قدر برای خودتان دردسر درست نکنید. اکثر این کتاب های جدید، انعکاس های لرزان زمان حال هستند. خیلی زود از میان می روند. بهتر است بیشتر کتاب های قدیمی را بخوانید. نویسندگان کلاسیک را. گوته را."
فعلا" برایتان کافی است. باز هم از گزین گویه های ایشان خواهم گفت. بروید در افکار و نتیجتا" جملات ایشان تدبر کنید. راهی برای رستگاری هیچ کس وجود ندارد. کلا" ....
اگر اندک ماضیعتکی انسانیت یا تفاله ای شوق و یا گمانِ وجودِ خِرد در وجودتان باقیست(ویرگول) بروید و این موسیقی ها را گوش کنید (نقطه شاید تمام)
این موسیقی ها مربوط به برادر "Zbigniew Preisner" است که کار موسیقی فیلم های بزرگ جنابِ انسان شناس" Krzysztof Kieslowski " را انجام داده است. گوش کنید (ویرگول) باشد که رستگار شوید(آخرین نقطه)
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیدهاند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را در ترازوی چو من دیوانهای سنجیدهاند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیدهاند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیدهاند
کردهاند از بیهشی بر خواندن من خندهها خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیدهاند
من یکی آئینهام کاندر من این دیوانگان خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیدهاند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیدهاند
خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیدهاند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیدهاند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق ریسمان خویش را با دست من تابیدهاند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیدهاند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیدهاند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران عیبها دارند و از ما جمله را پوشیدهاند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیدهاند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیدهاند
جای سئوال است که چرا پروین اعتصامی وبسیاری دیگر از اهل معرفت از دیوانگان
ومستان جا نبداری کرده اندو عقلا رامورد انتقاد قرارداده اند( در آثار
عرفای خارج از سرزمین ما نظیر جبران خلیل هم این معنی دیده میشوداو مقصود
گسترده تری در باره دیوانه دارد)
اگر بررسی کنیم معلوم میشود که آنها عقل مصلحت اندیش را که در خد مت خود
خواهی وریا کاری قرارمیگیرد نقد میکنند ودیوانگانی را که فاقد این عقل
وحالات منفی هستند بر عقلائی چنین ترجیح میدهند ومیگویند عقلا عامل فساد
هائی در جهان هستند که دیوانگان از آن مبرایند البته این سخن از نظرمعرفتی
درست در میآید ومثلادر زندگی روزمره و ازنظرنظم امور جامعه قابل طرح نیست
در اینجا مسئله دو وجهی بودن عقل مطرح است بقول مولوی عقل جزئی داریم و
عقل کلی یا عقل اکتسابی داریم و عقلی که موهبت یزدانی است واین د و وجه
کاملا با هم متفا وتند در حدیث هم آمده است: العقل عقلان..یعنی عقل دو نوع
است
معنی دیوانگی هم دووجه دارد گاه مثلا گفته میشود کسی دیوانه قدرت یا ثروت یا تجاوز است این معنی ازنظرهر عا رف وعامی محکوم است ولی یک دیوانه
معمولی که ظاهرو باطنش را آنطور که هست نشان میدهد نه تنها قابل ملامت
نیست بلکه بر عقلای مفسد ترجیح دارد در ابیات بالا آمده است :
ما نمیپوشیم عیب خویش اما دیگران
عیبها دارند وازما جمله را پوشیده اند
در مجموع اهل معرفت با اینگونه تعبیرات میخواهند بگویند که مدعیان عقل یا اکثرمردم ازحق وحقیقت دورند وادعای خلاف آنرا میکنند ظاهرا بیان قرآنی :”اکثرالناس لایعلمون” مؤید آنهاست
مه غلیظ همه جا را فراگرفته است. به سختی میشود تشخیص بدهی
چند متر جلوتر چه اتفاقی میافتد. فقط اطرافِ نزدیکات را میبینی. از دور دستها
خبری نیست. به هر طرف که نگاه میکنی سفیدی عمیق و بیمفهومی دیده میشود. در این
دنیا فقط تو هستی و چند متر اطرافت. هر چه جلوتر میروی تصویر بعدی شفافتر و
گذشته محوتر میشود گویی از اول نبوده است. آسمان و زمین و دور دست ها همه یک
چیزاند. هیچی!؟!
انسان کمتر فرصت میکند خودش را ببیند. بیشتر اطراف خود را
نظاره میکند. خواه دور، خواه نزدیک. هر از چند گاهی انعکاسی از تصویر خود را به
یاد میآورد. زشتی و زیبایی تصویر مهم نیست. فقط دیدن ملاک است.
در مه خیالات از
دیدنِ خودت هم راحت است. در هیچ بودن آرامشی است. و چه با شکوه است مصرفِ بیحسابِ
زمان در هیچ.
کاش
آنقدر مه غلیظ میشد که همین چند قدم جلوتر را هم نمیدیدی. نه نه نه. آنوقت مه هم
مثلِ شب میشد. شب همه جا را تاریک میکند
حتی خودِ تو را. دیگر هیچ را هم نمیبینی. شب بیشتر از هیچ، ساکت و تاریک و ترسناک
است.
عمقِ مه از عمقِ هر چیزی بیشتر است، حتی از عمقِ فاجعه!
طبیعت، کاش بر عمقِ مه بیافزایی؟!؟ بزرگترین دردها عمیقترین مه را
میخواهند.
در این فکر قدم میزنی که ناگهان از جایِ خود دَر میشوی!
سَرت را به دنبال صدا حرکت میدهی. لحظهای قرار گرفتن پرواز دو کلاغ کاملاً سیاه
در اطرافت و عبور آنها که اگر صدایی از خود بدهند میتوانی مسیری که رفتهاند را حدس
بزنی. به راستی که آشنایی تا همین قدر کافی است. کلامی برای آغاز، لحظهای دیدار و صدایی که یادش فقط
تا لحظهای بعد میماند و نجوایش ماندگارترین ترس را درونات زنده میکند.
آهی برای پایانِ مه. و آه که آنچه را میخواهی تا هیچ را هم نخواهی، رنگ سفید خود را به تلخیِ
وضوحِ نور و فاصلهها و نزدیکیهای آنها میدهد.
نمیدانی چه میخواهی؟ آن هیچِ بیآگاهِ عمیقِ فانیِ مه را خواستارم.
رضا کیانیان در فیلم خاک آشنا گفت :"... هر دل بستن، یک دل شکستن داره
...". حالا چی کار می شه کرد؟ آیا باید دل نبست چون دستِ آخر دلت شکسته میشه؟
چند وقت پیش دیالوگی داشتم با پدر فهمیدهام که با رضا کیانیان از یک دوره زمانی اومدن که آن هم درباره دل بستن بود.
بهش گفتم: "یک چیزهایی رو دوست دارم. مثلاً تو رو". گفت:"دل نبند". گفتم:" اگر دل
نبندم برای زندگی انگیزهای ندارم. انگار باید خودکشی کنم." ترجیح داد چیزی
نگه و .....
به هر حال این ماجراها باعث شد تا استراتژی "به همه چیز دل ببند"
ایجاد بشه!
"به همه چیز دل ببند" از این قراره که، در یک زمان، میتونی به چیزهایی که مفهوم متضاد یکدیگر دارند هم دل
ببندی. به همه چی و بدون هیچ محدودیتی. به هر چیزی که میدونی توی عالم هست یا حتی میدونی توی
عالم نیست ولی دوست داری باشه.
اگر به همه چیز دل ببندی، اون وقت هر چقدر
اتفاقهای مختلف یکی یکی و پشت سر هم دل بستگیهات رو ازت بگیره، باز هم چیزی برای
دلبستگی داری!
جالبه ولی نمی دونم تا چه سنی میشه با این استراتژی پیش بری؟ آخه شاعری هم سن و سال پدرم میگفت: "در جوانی آنقدر قدرت و بیپروایی داشتم که هر بلایی که سرم نازل می شد رو اتفاق و هر چیز خوبی که برام
پیش میاومد رو شانس میدونستم. حالا که سنام بالا رفته میبینم نه یک قدرت مقدر هم تو دنیا هست که
توی زندگی نقش داره. "
به تدریج زمان از روی مکانی که هستیم عبور میکنه، و اگر قدرتمون کم بشه، حرفهای رضا کیانیان و پدرم و آقای شاعر به ما نزدیک میشن. شاید هم این اندیشیدن مال آدمهای نسل قبل بوده و توی دوران پست مدرن برای آدمهای غیر سنتی برقرار نباشه!