فردی که نمیخواست هویتاش
فاش شود میگفت یکی از مشکلات جامعه روشنفکری این است؛ قسمتی از روشنفکران از
قشرهای مرفه جامعه تشکیل میشوند که حاضر به برقراری ارتباط با اکثریت پایین و
متوسط دور مانده از فهم و شعور جامعه نمیباشند. در حالی که بخش دیگری از روشنفکران
که اکثریت آنها نیز هستند، از قشر متوسط رو به بالا و گاهاً رو به پایین و بسیار
به ندرت از قشرهای پایین هستند. ایشان پس از تجربه حضور در جوامع روشنفکری و با
گذشت زمان به تدریج جایگاه خود را فراتر از هم دستهایهای خود میدانند و در میان
آنها جایی در خور کلام و نظر برای خود نمییاند. از این رو از این دسته جدا شده و
به قشر بالا میپیوندند. به این ترتیب قشر غیرروشنفکر یکی از اعضای خود را به قشر
روشنفکر اهدا میکند. به این ترتیب دیگر امیدی برای ارتقاء سطح آگاهی این گروه
بسیار بزرگ غیرروشنفکر (بیش از 95 درصد مردم جهان) باقی نمیماند. برای روشن نمودن
قشر ناآگاه جامعه نیازی به تلاش شبانهروزی روشنفکران نیست، چون اصلاً نیازی به
روشنفکر کردن آنها نیست. اما اگر هر روشنفکر ارتباط خود را با قشری که از آن
برخواسته قطع نکند، امید به پر فروغ شدن چراغ توسعهی فرهنگِ آگاهی بیشتر میشود.
هر چند حرفهای ماهی قرمز در جمع ماهیهای سیاه زمانی گوش شنوا پیدا میکند که ماهی
قرمز همرنگ ماهیهای سیاه شود. حال آنکه ماهی قرمز بودن و خود را سیاه نشان دادن
در جمع ماهیهای سیاه نیازمند انسان بودن و قدرت تحمل بالاست. باشد که دوستان مدعی
روشنفکری جایگاه گذشتهی خود را فراموش نکرده و نسبت به خانواده، دوستان، آشنایان
و ارتباطات اولیه خود احساس ارتباط داشته باشند.
سوال يك: جای خالی عبارت زیر با کدام یک از گزینهها کامل میشود.
انسان وجودش را در فراز و نشیبهای زندگی ..... .
الف) حس میکند
ب)
درک میکند
ج) درمییابد
د) به درک واصل میکند
سوال دو: کدام یک از افراد زیر گذر عمر را بیشتر حس میکند؟
الف) مرد بازنشستهای که بزرگترین آرزوی عمرش فرارسیدن ایام
فراغت بوده و اکنون اوقات خود را در پارک سپری میکند.
ب) جوان بیپولی که صفحه نیازمندیهای روزنامه را توی پارک
ورق میزند و شدیداً دنبال کار میگردد.
ج) پسری که برای فوتبال بازی کردن به پارک رفته است اما
کنار زمین نشسته زیرا بازی بصورت برنده بجاست و تعداد تیمها هم زیاد است. علاوه
براین هروقت که وارد زمین میشود تیماش بیش از یک بازی دوام نمیآورد.
د) پارک جی سونگ.
در ضمن ذکر این نکته مجبوری است، چرا که بدانید در هنگام
طراحی این سوال نه در پارک بودم، نه به فکر رفتن به پارک و اصلاً خیالتان را راحت
کنم حتی حال و هوای پارک هم در ذهن ام نبود.
در آغاز قرن بیست و یکم پدرم آنقدر مادرم را دوست داشت که هر روز، به جز روز
بعد از شب جمعه، صبح زود به خاطر او به دنبال شکار یک عدد شیر ساعتها به نبرد میرفت.
آنها در چند چیز بسیار محدود اشتراک داشتند و در اکثر اصول بنیادی که جنگها نشات
گرفته از آنها است در تقابل فکری بودند از جمله مفاهیمی مانند دین، خدا، آغاز و
پایان کار بشر و از این جور حرفها. حتی برای انسان ایدهآل شخصیتهای متفاوتی در
نظر داشتند. البته نبردی در کار نبود. فقط فکرها در راستاهای گوناگونی بودند.
تنها دو اشتراکِ آنها در زندگیِ طولانی و مشترکِشان این چنین بود:
اول، علاقه به استفاده از رنگ قهوهای در زندگی که نمونهاش رنگ دیوارهای خانه
است. البته میدانم که هیچ یک این رنگ را دوست ندارند.اما به طرز خارقالعادهای همه
چیز زندگی آنها با این رنگ در هم آمیخته شده بود.
دوم اینکه با همدیگر بجای کافیشاپ، سینما و از این جور مکانهای جذاب به
دیدار مردگان می رفتند. یکی از معدود و یا بهتر بگویم تنها جایی بود که با دلهایی
یکپارچه میرفتند.
تا اکنون هر چه فکر کردم دلیلی برای این دو نیافتم و واقعاً
نمیدانم آیا باید آنها را در زمره اشتراکات آنها قرار دهم یا نه! به هر حال زندگی مي كنند.
عنوان این پست را با توجه به علاقه ای که در گذشته و احتمالا آینده به سوم شخص غایب داشتم این چنین انتخاب کردم. در این مدت "گزین گویه های" بسیاری "گفتم" ولی باور کنید باز هم می گویم .
- در جایی حضور داشت که تعداد برگهای سبز درختان بیشمار مینمود
اما باز هم به دنبال برگ سبزی میگشت؟ به راستی این تابستان را کجا به سر برده بود؟
الان پاییز است. حالا میفهمم چرا این برگ این قدر سبز بود. همه برگها رنگ عوض
کردهاند اما برگ سبز من هنوز سبز است. این چه برگ سبزی است که با یاد همواره زرداش
رنگ سبزاش را همیشه حفظ میکند.
- ما آدمهایی هستیم که برای نشان دادن عدد شش، سه عدد پسته
میخوریم.
- حزنگاه دنیا که "گاه"
آن، نشاندهنده توامان زمان و مکان است، بار دیگر چهرهاش را با نالههای نشات گرفته
از فشار کار و اندوههای بازمانده از بیکاری نمایان ساخت.
- انگشتی از سر حیرت فرو بردم، وقتی دیدم کودکی نقاشی مه را کشیده
است بسیار واضحتر از آنهمه اندیشه و کلماتی که برای توصیف مه بکار برده بودم.
- تحمل تلاش نکردن برای کامل شدن را ندارم.
- تلویزیون را روشن کردم. تام و جری هنوز به یکدیگر نرسیدند.
- در اوایل قرن بیست و یکم پدرم آنقدر مادرم را دوست داشت که
هر روز، به جز روز بعد از شب جمعه، صبح زود به خاطر او به دنبال شکار یک عدد شیر
میرفت.
وقتی در جمعی هستم که بر
خلاف عقیده من صحبت میکنند، آنقدر خشم از درونم جوشش میکند که معدهام شروع به
هضم قلب و مغزم میکند. گاهی با چنان پرخاش و تندی بر جمع حملهور میشوم که امیدی
به زنده ماندن آنها در چنگالِ جانخوارِ ناسزاهایم نیست. حتی گاهی تصمیم میگیرم
دیگر در میان این جماعت حضور به هم نرسانم. این حرفها را نگفتم که سطح آگاهی،
دانش خیره کننده و برتریام را بر دیگران به عرضتان برسانم. این کلمات را وقتی
نوشتم که مادرم را در چادر رنگهی سیاه و سفیدش نگاه میکردم. میدیدمش که به جمع
ما نگاه میکند با لبهای به هم دوخته که از فرط بیصحبتی خشک شده بودند و بدون
کوچکترین حرکتی در عضلات صورت و حتی سیاهی چشمانش که در فضای مقابلش غرق شده بود.
از فکر او حرفهای روشنگرانه و بشرساز ما چه کفرهای متنوعی بود که بر باورهای او،
دنیا و آفریدگارش بیپروا روا میداشتیم. هر چه بیشتر به او و فضای جلوی چشمانش
نگاه میکردم، خودم را کمتر میدیدم. حتی کوچکترین نشانهای از بیصبری و خشم در
اعماقِ نگاهاش دیده نمیشد. سکوت. یک سکوت طولانی برای من در هیاهوی گفتمانهای
ارزشمند انسانهای برجستهی حاضر. مرتفعترین سکوت. شاید او بر حق باشد. شاید او
حق باشد.
- "تحمل مثل بقیه بودن سخته، تو که این قدر
تلاش میکردی حالا
مثل بقیه هستی. نه. بلکه بسیار بدتر. اگه از الان هم مثل بقیه نباشی ضرر کردی.
یعنی تاحالا خیلی از کارهات بیهوده
بوده."
- یک جنس خریدم، چینیِ اصل.
- نیمهی پر لیوان را زودتر بخور تا خیالت راحت بشه.
- بالاخره فهمیدم ریشه ظلم از کجاست. همه چی تقصیر ماهیهاست.
هر جانور یا انسانی هر بلایی که دلش میخواهد سر آنها میآورد. از سنگ صدا در آمد
ولی از ماهی نه.
- هنگام دیدن فیلم دلفینهای آمازون در زمان جفتگیری و تلاش
همیشگی نوعِ نادانِ نر برای نشان دادن مهارت و چالاکیاش به یاد اردوهای دوره
دانشجویی افتادم. یادش بخیر فلانی چه حرکاتی میکرد.
- در دنیا همیشه باید دستت به چیزی بند باشه. حتی توی اتوبوس
که ایستادی، میله اتوبوس رو بگیر.
- حس ادم از مجموعه ای از دلایل نشات گرفتهاستکه
در گذشته بصورت منطقیدر ذهن شکل گرفته بوده اند.یک
شرط هم دارهاون هم اینهکه
طرف خل نباشه.