زندگی را بايد از چشم پرستو ديد به هنگام کوچ
در خواب "باغ" قناری ديد در قفس
در فرياد مادر شنيد هنگام زايمان
در اشک کودک ديد هنگام ترکيدن بادکنک
در طراوت لاله ديد بعد از باران
در تابش آفتاب ديد بر زلال ژاله
در يک نگاه گرم
در بوی گل مريم
زندگی را بايد در شوق خالق ديد هنگامه : " فتبارک ا... احسن الخالقين "
زندگی را بايد در بغض مخلوق شنيد هنگامه : " خدايا! کمکم کن"
زندگی را بايد گرد گرفت گاه گاه
زندگی را بايد به خود ياداوری کرد هر روز
زندگی بس فرّار است
زندگی را بايد تنفس کرد
زندگی را بايد نواخت با "چنگ دل"
زندگی را بايد نقاشی کرد با "اب رنگ عشق"
زندگی را بايد فرياد زد
فريادی بلند
همچون ابشار، با حجم دريا
با بوی بهار،با رنگ آسمان
فريادی خروشان چو موج
تا بلرزد کوه "خويشتن"، تا آشفته گردد خواب
تا بيدار شود کودک گستاخ درون
بيدار شود و کودکانه به "بازی"بگيرد زندگی را
بدود از کوه "بی ترمز" پايين
بپرد از تاب "بی مهبا" برون
برود بالا از سرسره "بر عکس"
و گريه کند ! گريه.... ای کاش
گريه از زخم زانو
و سر انجام اغوش مادر و تمام.
زندگی يعنی اغوش مادر
يعنی بوی خاک تازه باران خورده
يعنی حرارت دو "تن"
يعنی خنکای شربت گلاب-زعفران در مرداد
زندگی سادست مثله بوی چمن تازه زده
زندگی پيچيدست مثل سالهای نوجوانی
زندگی ناشناختست مثل عشق
زندگی پر از تناقض است:
مثل شوق سالن بين المللی فرودگاه برای يک دانشجو
زندگی را سخت است فهميدن
مثل کودک غم را
زندگی را بايد "کودکانه" فرياد زد!
فرزاد