دو مرد در زیر درخت بارها به این نتیجه رسیده اند که خود را به دار آویزان
کنند اما طنابی نیست جز بند تنبانشان که ضعیف عمل میکند . انها همیشه به
یاد دارند که طنابی بیاورند اما نمی اورند . در عین حال که منتظرند ،
حرکتی هم نمی کنند ... انتظار تا اخر هست ، همچنان که این انتظار در تمامی
مکاتب دینی هست و در همه ی انسان ها.
در آدرس زیرنگاهی به نمایش نامه در انتظار گودو نوشته ساموئل بکت قابل دسترسی است.
سرانجام هیچ
صدایی به گوش نمیرسد مگر طنین درشکههای فرسودۀ انتهای شب. برای ساعاتی چند، نه
آرامش، که دست کم خاموشی، ازآن ما خواهد بود. عاقبت جباریتِ سیمای انسانی محو گشته
است و من، خود، یگانه علت رنجهایم خواهم بود.
سرانجام
رخصت مییابم تا خود را در حمامی از ظلمت تازه کنم! نخست، دو چرخش کلید در قفل.
چنین به نظر میرسد که چرخش کلید گوشهگیری مرا دو چندان خواهد کرد و
سنگرهاییرا که در این لحظه مرا از جهان
جدا کردهاند استحکام خواهد بخشید.
زندگی وحشتزا!
شهر وحشتافزا!بیایید روزی را که گذشت، مرور کنیم: دیدار با تنی چند از ادیبان؛
یکی از ایشان ازمن پرسید آیا میتوان از راه زمینی به روسیه رفت؟ (بیتردید روسیه
را با یک جزیره اشتباه گرفته بود)؛ جدلی پر کش و قوس با سردبیر یک نشریه که در
جواب هر اعتراض میگفت:"اینجا اجتماع مردمانی آبرومند است" که معنای
ضمنیاش آن بود که دیگر نشریات را اوباش میچرخانند؛ چاق سلامتی با بیست نفر آدم
که ازبینشان پانزدهتایی را بجا نیاوردم و به همین مناسبت مدام با هر کدامشان دست
دادن بدون احتیاط در خرید دستکش؛ به قصد وقت کشی در فاصلۀ رگباری به نزد بندبازی
رفتن که از من میخواست لباسی از جنس ونوستر برایش طراحی کنم؛ ملاقات با یک
کارگردان تئاتر که برای دست به سر کردنم گفت:"بهتر است سری به ... بزنید؛ او
مزخرفترین، احمقترین و مشهورترین نویسندگان من است. شاید در کنارش کاری کردید؛
نزدش بروید تا ببینیم چه میشود کرد"؛ مباهات به چند عمل شنیع که هرگز
انجامشان ندادهام وانکار بزدلانه چند کار شرمآور دیگر که با اشتیاق به آنها دست
زدم؛ لاف و گزافی نابجا و توهینی به شرافت انسانی؛ سرپیچی از انجام خدمتی آسان در
حق یک دوست و نگاشتن نامهای سفارشی برای یک دلقک تمام عیار؛ آه! تمام شد؟
ناراضی از
دیگران و نا خرسند از خویشتن، خواهان آنم تا خود را نجات دهم و در خاموشی و خلوت
شبانه خویشتن را اندکی رفعت بخشم. جانانی که دوستتان داشتهام، جانانی که از
بهرتان سرودهام، قوتام ببخشید، پشتیبانیام کنید، مرا از شر دروغ و دم و دود
زهرآلود جهان دور کنید و تو بارالها! فیض سرودن شعرِ تری را به من ارزانی دار تا
به خودم ثابت شود که من از پستترین مردمان نیستم، که من از آنانی که حقیرشان میدانم
پستترنيستم!
مقدمهٔ شاملو، در نخستین چاپ کتاب در ۱۳۵۴، دو واکنش مخالف قوی را موجب
شد. واکنش نخست از سوی کسانی که حافظ را عارفی حافظ قرآن میدانستند و در
مقدمهٔ شاملو حافظ کفرگویی مخالف معاد و باورهای دینی، حداقل در نیمهٔ
دوم زندگی شاعرانهاش، دانسته شدهاست صورت گرفت و واکنش مخالف دیگر از
سوی کسانی صورت گرفت که نسبت به روش شاملو در تصحیح دیوان حافظ اعتراض
داشتند و این روش را ذوقی و غیر علمی میدانستند. شاملو در مقدمهٔ منتشر
شده در چاپ نخست روش متقدمین را غیرعلمی و نادرست برمیشمارد و وعده
میدهد در کتاب دیگری به نام حواشی و یاداشتها توضیحات کاملی در
مورد نسخههای مورد استفاده و اسناد تاریخی و استدلالهایاش به همهٔ این
مسایل پاسخ دهد اما در آخرین ویرایش مقدمه که هرگز بهطور رسمی اجازهٔ
انتشار پیدا نکردهاست مینویسد:«در پایان مقدمهٔ چاپِ اولِ غزلها وعده
کردیم که مجلدِ اول این کتاب- شاملِ یادداشتهای مربوط به نخستین سی غزلِ
متن – به زودی درآید که نیامد. وعده را مکرر نمیکنیم. باقیماندهٔ عمرِ
ما انتظارِ فضایی را که در آن گرزهٔ گاوسر پاسخ منطق نباشد خوشبینی
نمیکند.»
قابل ذکر است که این نظر هم با نظریات دینداران، و هم کسانی که از
زاویهٔ غیر دینی به غزلیات حافظ نگریستهاند، تناقض دارد. به طور مثال،
حتی داریوش آشوری نیز در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ»، حافظ را یک عارف میداند.
تصحیح شاملو از دیوان حافظ مورد نقد بسیاری از حافظ پژوهان، از جمله بهاءالدین خرمشاهی قرار گرفتهاست.
مقدمهٔ احمد شاملو بر حافظ شیراز پس از انقلاب در ایران اجازه چاپ نیافت و کتاب بدون مقدمه منتشر گردید. مرتضی مطهری در رد نظریات شاملو، کتابی با عنوان تماشاگه راز نوشت و کار شاملو در تغییر ابیات عزلهارا تحریف دیوان حافظ خواند و، بدون اینکه نامی از احمد شاملو ببرد، مردود شمرد.
فردی که نمیخواست هویتاش
فاش شود میگفت یکی از مشکلات جامعه روشنفکری این است؛ قسمتی از روشنفکران از
قشرهای مرفه جامعه تشکیل میشوند که حاضر به برقراری ارتباط با اکثریت پایین و
متوسط دور مانده از فهم و شعور جامعه نمیباشند. در حالی که بخش دیگری از روشنفکران
که اکثریت آنها نیز هستند، از قشر متوسط رو به بالا و گاهاً رو به پایین و بسیار
به ندرت از قشرهای پایین هستند. ایشان پس از تجربه حضور در جوامع روشنفکری و با
گذشت زمان به تدریج جایگاه خود را فراتر از هم دستهایهای خود میدانند و در میان
آنها جایی در خور کلام و نظر برای خود نمییاند. از این رو از این دسته جدا شده و
به قشر بالا میپیوندند. به این ترتیب قشر غیرروشنفکر یکی از اعضای خود را به قشر
روشنفکر اهدا میکند. به این ترتیب دیگر امیدی برای ارتقاء سطح آگاهی این گروه
بسیار بزرگ غیرروشنفکر (بیش از 95 درصد مردم جهان) باقی نمیماند. برای روشن نمودن
قشر ناآگاه جامعه نیازی به تلاش شبانهروزی روشنفکران نیست، چون اصلاً نیازی به
روشنفکر کردن آنها نیست. اما اگر هر روشنفکر ارتباط خود را با قشری که از آن
برخواسته قطع نکند، امید به پر فروغ شدن چراغ توسعهی فرهنگِ آگاهی بیشتر میشود.
هر چند حرفهای ماهی قرمز در جمع ماهیهای سیاه زمانی گوش شنوا پیدا میکند که ماهی
قرمز همرنگ ماهیهای سیاه شود. حال آنکه ماهی قرمز بودن و خود را سیاه نشان دادن
در جمع ماهیهای سیاه نیازمند انسان بودن و قدرت تحمل بالاست. باشد که دوستان مدعی
روشنفکری جایگاه گذشتهی خود را فراموش نکرده و نسبت به خانواده، دوستان، آشنایان
و ارتباطات اولیه خود احساس ارتباط داشته باشند.
سوال يك: جای خالی عبارت زیر با کدام یک از گزینهها کامل میشود.
انسان وجودش را در فراز و نشیبهای زندگی ..... .
الف) حس میکند
ب)
درک میکند
ج) درمییابد
د) به درک واصل میکند
سوال دو: کدام یک از افراد زیر گذر عمر را بیشتر حس میکند؟
الف) مرد بازنشستهای که بزرگترین آرزوی عمرش فرارسیدن ایام
فراغت بوده و اکنون اوقات خود را در پارک سپری میکند.
ب) جوان بیپولی که صفحه نیازمندیهای روزنامه را توی پارک
ورق میزند و شدیداً دنبال کار میگردد.
ج) پسری که برای فوتبال بازی کردن به پارک رفته است اما
کنار زمین نشسته زیرا بازی بصورت برنده بجاست و تعداد تیمها هم زیاد است. علاوه
براین هروقت که وارد زمین میشود تیماش بیش از یک بازی دوام نمیآورد.
د) پارک جی سونگ.
در ضمن ذکر این نکته مجبوری است، چرا که بدانید در هنگام
طراحی این سوال نه در پارک بودم، نه به فکر رفتن به پارک و اصلاً خیالتان را راحت
کنم حتی حال و هوای پارک هم در ذهن ام نبود.
در آغاز قرن بیست و یکم پدرم آنقدر مادرم را دوست داشت که هر روز، به جز روز
بعد از شب جمعه، صبح زود به خاطر او به دنبال شکار یک عدد شیر ساعتها به نبرد میرفت.
آنها در چند چیز بسیار محدود اشتراک داشتند و در اکثر اصول بنیادی که جنگها نشات
گرفته از آنها است در تقابل فکری بودند از جمله مفاهیمی مانند دین، خدا، آغاز و
پایان کار بشر و از این جور حرفها. حتی برای انسان ایدهآل شخصیتهای متفاوتی در
نظر داشتند. البته نبردی در کار نبود. فقط فکرها در راستاهای گوناگونی بودند.
تنها دو اشتراکِ آنها در زندگیِ طولانی و مشترکِشان این چنین بود:
اول، علاقه به استفاده از رنگ قهوهای در زندگی که نمونهاش رنگ دیوارهای خانه
است. البته میدانم که هیچ یک این رنگ را دوست ندارند.اما به طرز خارقالعادهای همه
چیز زندگی آنها با این رنگ در هم آمیخته شده بود.
دوم اینکه با همدیگر بجای کافیشاپ، سینما و از این جور مکانهای جذاب به
دیدار مردگان می رفتند. یکی از معدود و یا بهتر بگویم تنها جایی بود که با دلهایی
یکپارچه میرفتند.
تا اکنون هر چه فکر کردم دلیلی برای این دو نیافتم و واقعاً
نمیدانم آیا باید آنها را در زمره اشتراکات آنها قرار دهم یا نه! به هر حال زندگی مي كنند.
عنوان این پست را با توجه به علاقه ای که در گذشته و احتمالا آینده به سوم شخص غایب داشتم این چنین انتخاب کردم. در این مدت "گزین گویه های" بسیاری "گفتم" ولی باور کنید باز هم می گویم .
- در جایی حضور داشت که تعداد برگهای سبز درختان بیشمار مینمود
اما باز هم به دنبال برگ سبزی میگشت؟ به راستی این تابستان را کجا به سر برده بود؟
الان پاییز است. حالا میفهمم چرا این برگ این قدر سبز بود. همه برگها رنگ عوض
کردهاند اما برگ سبز من هنوز سبز است. این چه برگ سبزی است که با یاد همواره زرداش
رنگ سبزاش را همیشه حفظ میکند.
- ما آدمهایی هستیم که برای نشان دادن عدد شش، سه عدد پسته
میخوریم.
- حزنگاه دنیا که "گاه"
آن، نشاندهنده توامان زمان و مکان است، بار دیگر چهرهاش را با نالههای نشات گرفته
از فشار کار و اندوههای بازمانده از بیکاری نمایان ساخت.
- انگشتی از سر حیرت فرو بردم، وقتی دیدم کودکی نقاشی مه را کشیده
است بسیار واضحتر از آنهمه اندیشه و کلماتی که برای توصیف مه بکار برده بودم.
- تحمل تلاش نکردن برای کامل شدن را ندارم.
- تلویزیون را روشن کردم. تام و جری هنوز به یکدیگر نرسیدند.
- در اوایل قرن بیست و یکم پدرم آنقدر مادرم را دوست داشت که
هر روز، به جز روز بعد از شب جمعه، صبح زود به خاطر او به دنبال شکار یک عدد شیر
میرفت.
وقتی در جمعی هستم که بر
خلاف عقیده من صحبت میکنند، آنقدر خشم از درونم جوشش میکند که معدهام شروع به
هضم قلب و مغزم میکند. گاهی با چنان پرخاش و تندی بر جمع حملهور میشوم که امیدی
به زنده ماندن آنها در چنگالِ جانخوارِ ناسزاهایم نیست. حتی گاهی تصمیم میگیرم
دیگر در میان این جماعت حضور به هم نرسانم. این حرفها را نگفتم که سطح آگاهی،
دانش خیره کننده و برتریام را بر دیگران به عرضتان برسانم. این کلمات را وقتی
نوشتم که مادرم را در چادر رنگهی سیاه و سفیدش نگاه میکردم. میدیدمش که به جمع
ما نگاه میکند با لبهای به هم دوخته که از فرط بیصحبتی خشک شده بودند و بدون
کوچکترین حرکتی در عضلات صورت و حتی سیاهی چشمانش که در فضای مقابلش غرق شده بود.
از فکر او حرفهای روشنگرانه و بشرساز ما چه کفرهای متنوعی بود که بر باورهای او،
دنیا و آفریدگارش بیپروا روا میداشتیم. هر چه بیشتر به او و فضای جلوی چشمانش
نگاه میکردم، خودم را کمتر میدیدم. حتی کوچکترین نشانهای از بیصبری و خشم در
اعماقِ نگاهاش دیده نمیشد. سکوت. یک سکوت طولانی برای من در هیاهوی گفتمانهای
ارزشمند انسانهای برجستهی حاضر. مرتفعترین سکوت. شاید او بر حق باشد. شاید او
حق باشد.
- "تحمل مثل بقیه بودن سخته، تو که این قدر
تلاش میکردی حالا
مثل بقیه هستی. نه. بلکه بسیار بدتر. اگه از الان هم مثل بقیه نباشی ضرر کردی.
یعنی تاحالا خیلی از کارهات بیهوده
بوده."
- یک جنس خریدم، چینیِ اصل.
- نیمهی پر لیوان را زودتر بخور تا خیالت راحت بشه.
- بالاخره فهمیدم ریشه ظلم از کجاست. همه چی تقصیر ماهیهاست.
هر جانور یا انسانی هر بلایی که دلش میخواهد سر آنها میآورد. از سنگ صدا در آمد
ولی از ماهی نه.
- هنگام دیدن فیلم دلفینهای آمازون در زمان جفتگیری و تلاش
همیشگی نوعِ نادانِ نر برای نشان دادن مهارت و چالاکیاش به یاد اردوهای دوره
دانشجویی افتادم. یادش بخیر فلانی چه حرکاتی میکرد.
- در دنیا همیشه باید دستت به چیزی بند باشه. حتی توی اتوبوس
که ایستادی، میله اتوبوس رو بگیر.
- حس ادم از مجموعه ای از دلایل نشات گرفتهاستکه
در گذشته بصورت منطقیدر ذهن شکل گرفته بوده اند.یک
شرط هم دارهاون هم اینهکه
طرف خل نباشه.
کافکا فرمود: "از زندگی کتاب های زیادی می توان پدید آورد و از کتابها فقط کمی، خیلی کم، زندگی به دست می آید ... کتاب نمی تواند جای زندگی را بگیرد".
وی در ادامه فرمایشات اش افزود: "شما نمی دانید چه قدرتی در سکوت نهفته است .... نیروی واقعی و پایدار تنها در تحمل است".
وی در وصف حال خود گفت:"حال من همیشه 10 برابر بهتر از آن است که می گویم".
کافکا برای انتخاب کتاب توصیه میکند که:"با این حشرات یک روزه این قدر برای خودتان دردسر درست نکنید. اکثر این کتاب های جدید، انعکاس های لرزان زمان حال هستند. خیلی زود از میان می روند. بهتر است بیشتر کتاب های قدیمی را بخوانید. نویسندگان کلاسیک را. گوته را."
فعلا" برایتان کافی است. باز هم از گزین گویه های ایشان خواهم گفت. بروید در افکار و نتیجتا" جملات ایشان تدبر کنید. راهی برای رستگاری هیچ کس وجود ندارد. کلا" ....
اگر اندک ماضیعتکی انسانیت یا تفاله ای شوق و یا گمانِ وجودِ خِرد در وجودتان باقیست(ویرگول) بروید و این موسیقی ها را گوش کنید (نقطه شاید تمام)
این موسیقی ها مربوط به برادر "Zbigniew Preisner" است که کار موسیقی فیلم های بزرگ جنابِ انسان شناس" Krzysztof Kieslowski " را انجام داده است. گوش کنید (ویرگول) باشد که رستگار شوید(آخرین نقطه)
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیدهاند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را در ترازوی چو من دیوانهای سنجیدهاند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیدهاند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیدهاند
کردهاند از بیهشی بر خواندن من خندهها خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیدهاند
من یکی آئینهام کاندر من این دیوانگان خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیدهاند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیدهاند
خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیدهاند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیدهاند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق ریسمان خویش را با دست من تابیدهاند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیدهاند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیدهاند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران عیبها دارند و از ما جمله را پوشیدهاند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیدهاند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیدهاند
جای سئوال است که چرا پروین اعتصامی وبسیاری دیگر از اهل معرفت از دیوانگان
ومستان جا نبداری کرده اندو عقلا رامورد انتقاد قرارداده اند( در آثار
عرفای خارج از سرزمین ما نظیر جبران خلیل هم این معنی دیده میشوداو مقصود
گسترده تری در باره دیوانه دارد)
اگر بررسی کنیم معلوم میشود که آنها عقل مصلحت اندیش را که در خد مت خود
خواهی وریا کاری قرارمیگیرد نقد میکنند ودیوانگانی را که فاقد این عقل
وحالات منفی هستند بر عقلائی چنین ترجیح میدهند ومیگویند عقلا عامل فساد
هائی در جهان هستند که دیوانگان از آن مبرایند البته این سخن از نظرمعرفتی
درست در میآید ومثلادر زندگی روزمره و ازنظرنظم امور جامعه قابل طرح نیست
در اینجا مسئله دو وجهی بودن عقل مطرح است بقول مولوی عقل جزئی داریم و
عقل کلی یا عقل اکتسابی داریم و عقلی که موهبت یزدانی است واین د و وجه
کاملا با هم متفا وتند در حدیث هم آمده است: العقل عقلان..یعنی عقل دو نوع
است
معنی دیوانگی هم دووجه دارد گاه مثلا گفته میشود کسی دیوانه قدرت یا ثروت یا تجاوز است این معنی ازنظرهر عا رف وعامی محکوم است ولی یک دیوانه
معمولی که ظاهرو باطنش را آنطور که هست نشان میدهد نه تنها قابل ملامت
نیست بلکه بر عقلای مفسد ترجیح دارد در ابیات بالا آمده است :
ما نمیپوشیم عیب خویش اما دیگران
عیبها دارند وازما جمله را پوشیده اند
در مجموع اهل معرفت با اینگونه تعبیرات میخواهند بگویند که مدعیان عقل یا اکثرمردم ازحق وحقیقت دورند وادعای خلاف آنرا میکنند ظاهرا بیان قرآنی :”اکثرالناس لایعلمون” مؤید آنهاست
مه غلیظ همه جا را فراگرفته است. به سختی میشود تشخیص بدهی
چند متر جلوتر چه اتفاقی میافتد. فقط اطرافِ نزدیکات را میبینی. از دور دستها
خبری نیست. به هر طرف که نگاه میکنی سفیدی عمیق و بیمفهومی دیده میشود. در این
دنیا فقط تو هستی و چند متر اطرافت. هر چه جلوتر میروی تصویر بعدی شفافتر و
گذشته محوتر میشود گویی از اول نبوده است. آسمان و زمین و دور دست ها همه یک
چیزاند. هیچی!؟!
انسان کمتر فرصت میکند خودش را ببیند. بیشتر اطراف خود را
نظاره میکند. خواه دور، خواه نزدیک. هر از چند گاهی انعکاسی از تصویر خود را به
یاد میآورد. زشتی و زیبایی تصویر مهم نیست. فقط دیدن ملاک است.
در مه خیالات از
دیدنِ خودت هم راحت است. در هیچ بودن آرامشی است. و چه با شکوه است مصرفِ بیحسابِ
زمان در هیچ.
کاش
آنقدر مه غلیظ میشد که همین چند قدم جلوتر را هم نمیدیدی. نه نه نه. آنوقت مه هم
مثلِ شب میشد. شب همه جا را تاریک میکند
حتی خودِ تو را. دیگر هیچ را هم نمیبینی. شب بیشتر از هیچ، ساکت و تاریک و ترسناک
است.
عمقِ مه از عمقِ هر چیزی بیشتر است، حتی از عمقِ فاجعه!
طبیعت، کاش بر عمقِ مه بیافزایی؟!؟ بزرگترین دردها عمیقترین مه را
میخواهند.
در این فکر قدم میزنی که ناگهان از جایِ خود دَر میشوی!
سَرت را به دنبال صدا حرکت میدهی. لحظهای قرار گرفتن پرواز دو کلاغ کاملاً سیاه
در اطرافت و عبور آنها که اگر صدایی از خود بدهند میتوانی مسیری که رفتهاند را حدس
بزنی. به راستی که آشنایی تا همین قدر کافی است. کلامی برای آغاز، لحظهای دیدار و صدایی که یادش فقط
تا لحظهای بعد میماند و نجوایش ماندگارترین ترس را درونات زنده میکند.
آهی برای پایانِ مه. و آه که آنچه را میخواهی تا هیچ را هم نخواهی، رنگ سفید خود را به تلخیِ
وضوحِ نور و فاصلهها و نزدیکیهای آنها میدهد.
نمیدانی چه میخواهی؟ آن هیچِ بیآگاهِ عمیقِ فانیِ مه را خواستارم.
رضا کیانیان در فیلم خاک آشنا گفت :"... هر دل بستن، یک دل شکستن داره
...". حالا چی کار می شه کرد؟ آیا باید دل نبست چون دستِ آخر دلت شکسته میشه؟
چند وقت پیش دیالوگی داشتم با پدر فهمیدهام که با رضا کیانیان از یک دوره زمانی اومدن که آن هم درباره دل بستن بود.
بهش گفتم: "یک چیزهایی رو دوست دارم. مثلاً تو رو". گفت:"دل نبند". گفتم:" اگر دل
نبندم برای زندگی انگیزهای ندارم. انگار باید خودکشی کنم." ترجیح داد چیزی
نگه و .....
به هر حال این ماجراها باعث شد تا استراتژی "به همه چیز دل ببند"
ایجاد بشه!
"به همه چیز دل ببند" از این قراره که، در یک زمان، میتونی به چیزهایی که مفهوم متضاد یکدیگر دارند هم دل
ببندی. به همه چی و بدون هیچ محدودیتی. به هر چیزی که میدونی توی عالم هست یا حتی میدونی توی
عالم نیست ولی دوست داری باشه.
اگر به همه چیز دل ببندی، اون وقت هر چقدر
اتفاقهای مختلف یکی یکی و پشت سر هم دل بستگیهات رو ازت بگیره، باز هم چیزی برای
دلبستگی داری!
جالبه ولی نمی دونم تا چه سنی میشه با این استراتژی پیش بری؟ آخه شاعری هم سن و سال پدرم میگفت: "در جوانی آنقدر قدرت و بیپروایی داشتم که هر بلایی که سرم نازل می شد رو اتفاق و هر چیز خوبی که برام
پیش میاومد رو شانس میدونستم. حالا که سنام بالا رفته میبینم نه یک قدرت مقدر هم تو دنیا هست که
توی زندگی نقش داره. "
به تدریج زمان از روی مکانی که هستیم عبور میکنه، و اگر قدرتمون کم بشه، حرفهای رضا کیانیان و پدرم و آقای شاعر به ما نزدیک میشن. شاید هم این اندیشیدن مال آدمهای نسل قبل بوده و توی دوران پست مدرن برای آدمهای غیر سنتی برقرار نباشه!
دنیای امروز براساس
ایدئولوژی تقسیم نمی شود بلکه براساس تکنولوژی تقسیم می شود. مبحث اندیشه های جدید
در خصوص پیشرفت در سال 2000 توسط Jeffrey Sachsدر مقاله ای مورد توجه
قرار گرفت.
مهمترین
نکات این مقاله در زیر آورده شده است:
15 درصد مردم دنیا تقریبا تمام نواوری هاتکنولوژیکی در سطح جهان را انجام می دهند.
نیمی از مردم دنیا می توانند تولید و مصرف خود را با
این تکنولوژی ها تطبیق دهند.
مابقی مردم جهان از تکنولوژی جدا هستند و در این دسته
نه تنها نواوری در ایجاد تکنولوژی داخلی مشاهده نشده بلکه تطبیق خود با
تکنولوژی های خارجی نیز دیده نمی شود.
این
تقسیم بندی خارج از مرزهای جغرافیایی است و می تواند بخش هایی از یک کشور را شامل
شود.
اما
باید توجه داشت که این مرزهای جدید دنیا ثابت نیستند و بسیاری از کشورهای دور
مانده از تکنولوژی می توانند بزودی جزو کشورهای تطبیق دهنده با تکنولوژی قرار
بگیرند و همچنینتعدادی از کشورها از بخش
میانی به بخش بالایی رفته و جزو کشورهای نواور در زمینه تکنولوژی بشوند. اما این
انتقال ها بصورت خود به خود صورت نمی گیرد. برای اینکه بیش از دو میلیارد نفر که
در کشورهای دورمانده از تکنولوژی زندگی می کنند در مزایای جهانی شدن اقتصاد مشارکت
کنند نیاز به اتفاق افتادن سه مورد زیر می باشد
1-ابتدا باید شاخص هایی که
موجب شده تا تکنولوژی رانده شده ها از اقتصاد جهانی دور بمانند کاملا مورد تفکر
قرار بگیرد: موقعیت جغرافیایی، بهداشت عمومی و بومی سازی بایستی در بررسی تغییر
تکنولوژی و رشد اقتصادی در نظر گرفته شوند.
2-حکومت ها برای دستیابی به کمک
نیاز به تغییر رویه دارند، صرف بیش از پیش خرد.
3-مشارکت در مساعدت های بین
المللی بایستی گسترده شده و از نو قالب ریزی شود.
بنگاه
های چند ملیتی و دانشگاه های اول جهان و موسسات علمی بایستی مورد تشویق قرار
بگیرند و صرف هزینه بمنظور توسعه جهانی در آژانس های رسمی (مانند بانک جهانی و
آژانس های سازمان ملل) بایستی مورد تجدید نظر قرار بگیرد.
در
ادامه مقاله به تجدید نظر در خصوص جهانی سازی اقتصاد و کمک کردن به کشورهای دور
مانده از تکنولوژی در زمینه های جمعیت و
بهداشت عمومی، ارتباط با نواحی که در درجه دوم اهمیت قرار دارند و
پروراندن
پیشرفت های تکنولوژیکی پرداخته شده است.
برای دریافت نسخه کامل مقاله به آدرس زیر مراجعه
کنید.
وقتی مفاهیم عمیق میشوند،
تشخیص اینکه در چه حالی هستی دشوار میشود!؟
درست زمانی که جنگل پوشیده
از برف است و در آستانه غروبی مه آلود، دریاچه به زحمت تصویر درختان را در سفیدی
برف نشان میدهد، پاهایت را کنار شوفاژ میگذاری و روی سنگهای خنک کنار پنجره مینشینی.
عمق سرما در بی احساسی انگشتهایت.
پایت را به شوفاژ میچسبانی.
آنقدر مطمئن که گویی جایگاه ابدی آنها آنجا خواهد بود. چقدر خوب است. با این آوای
درونی: آه آه آه ... آخ آخ ... . آنقدر سریع این جدایی اتفاق میافتد که گویی
همنشینی در کار نبوده است. و دوباره عمق سرما. هیچ وقت نمیتوانی بفهمی که پاهایت
از این مراجعه چه میخواهند. ولی تکرار میشود. بارها و بارها و بارها. تا شب بدون
مهتاب پردههای نمایش دریاچه را پایین بکشد. شاید پاهایت حسی را عمیق میفهمند !
زمان و مکان.
در اینجا زمان
مفهومی ندارد. اما مکان و ابعادش تنها نیستند. زمان جای خود را به عمق مکان میدهد.
"ترس ناشی از پیشداوری چاکرانه را از خود بران. این ترس اذهان ضعیف را به کرنشی دون وا می دارد. خرد را بر صدر بنشان و در باب هر امر و عقیده ای به محکمۀ خرد رجوع کن. حتی با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛ چرا که اگر خدایی باشد، باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج بنهد"
درایران معمولاً بیآنکه
به ژرفای نقدِ فیلسوفان غربی به آن بخش از خردباوریِ برآمده ازروشنگری
که خرد را مطلق ِ همه چیز میکند، دریابند، میکوشندنقد آنها را ضدیت
با خِرد تفسیر کنند و آن را با نیازها و محدودیتها وناتوانیهای
اندیشگی ِ خود هماهنگ سازند. این افراد با برداشتی سطحی ازمدرنیته، نقدِ
پسامدرنی از مدرنیته را به عنوان برحق بودن ِ اندیشههایخود تلقی میکنند.
در همین راستاست که بهمثل از نیچه و هایدگر، عارف واهل دل میسازند و
با اعلام شکست مدرنیته، به توجیه اندیشهی ضد دموکراتیکو ضد گیتیانهی خود
میپردازند.
دربرخورد با خِردِ
مدرن باید بین ِ خردِ ابزاری و محاسبهگر که در سوی "شیئیشدگی ِ جهان
زندگی" (به تعبیر هابرماس) حرکت میکند و در پی ِ نظارتو کنترل است و خردِ
انتقادی که رو به آزادی و رشدِ مدنیت دارد، تفاوت قایلشد و... و اگر در
یک جامعهی مدرن و دموکراتیک بحرانی وجود دارد، نتیجهیطبیعی ِ رشدِ
مدرنیته است؛ زیرا تنها دریک جامعهی پیشرونده میتواندبحران پدید بیاید؛
و ازرهگذرِ زایش ِ بحران است که انسان مدرن به شناختِضعفها و دشواریها
میرسد و با درگیری با آن میکوشد به بهبود شرایطاقدامکند، وگرنه در یک
جامعهی ایستا که در آن از پیش همه چیز مقدر و تعیین شدهاست، نه بحران میتواند
معنایی داشته باشد و نه معنای بحران ِ مدرنیته ونقد پسامدرنی درک
میشود، زیرا هیچگاه آن را تجربه نکردهاند. در اینجاباید گفت که آبِ
رونده و جاری است که ممکن است به موانع برخورد کند وادامهی راهش را به
شکلی بیابد، اما تجربهی آبِ راکد، تنها رکود است.
اگر چند بار خوب بهش توجه
کنين عمق خودش رو نشون ميده. ميگن مارک تواين گفته. ولي من از دوستم شنيدم. عجب مفهوم
خوبي داره. اميدوارم دوستي که اون رو به من نشون داد هميشه خوب باشه. اين جمله رو
ميگم:
"برقص! گويا هرگز کسي
تو را نمي بيند، عاشق شو! گويا هرگز کسي دلت را نشکسته است و زندگي کن گويا بهشت اينجاست."
مهندس الهامي
نيا طي سخنان خود در يکي از مجالس در عيد باستاني، قشر رجال در ايران را به دو
دسته تقسيم کردند. در اين تقسيم بندي مردان به دو دستهعذبومعذبدسته بندي شدند. وي افزود: "مردانعذبکساني هستند که هنوز ازدواج نکرده اند و مردان معذبکساني هستند که ازدواج
کرده اند." ايشان کساني که دوره نامزدي خود را طي مي کنند در دسته اي بين
اين دو گروه قرار دادند.