درایران معمولاً بیآنکه
به ژرفای نقدِ فیلسوفان غربی به آن بخش از خردباوریِ برآمده ازروشنگری
که خرد را مطلق ِ همه چیز میکند، دریابند، میکوشندنقد آنها را ضدیت
با خِرد تفسیر کنند و آن را با نیازها و محدودیتها وناتوانیهای
اندیشگی ِ خود هماهنگ سازند. این افراد با برداشتی سطحی ازمدرنیته، نقدِ
پسامدرنی از مدرنیته را به عنوان برحق بودن ِ اندیشههایخود تلقی میکنند.
در همین راستاست که بهمثل از نیچه و هایدگر، عارف واهل دل میسازند و
با اعلام شکست مدرنیته، به توجیه اندیشهی ضد دموکراتیکو ضد گیتیانهی خود
میپردازند.
دربرخورد با خِردِ
مدرن باید بین ِ خردِ ابزاری و محاسبهگر که در سوی "شیئیشدگی ِ جهان
زندگی" (به تعبیر هابرماس) حرکت میکند و در پی ِ نظارتو کنترل است و خردِ
انتقادی که رو به آزادی و رشدِ مدنیت دارد، تفاوت قایلشد و... و اگر در
یک جامعهی مدرن و دموکراتیک بحرانی وجود دارد، نتیجهیطبیعی ِ رشدِ
مدرنیته است؛ زیرا تنها دریک جامعهی پیشرونده میتواندبحران پدید بیاید؛
و ازرهگذرِ زایش ِ بحران است که انسان مدرن به شناختِضعفها و دشواریها
میرسد و با درگیری با آن میکوشد به بهبود شرایطاقدامکند، وگرنه در یک
جامعهی ایستا که در آن از پیش همه چیز مقدر و تعیین شدهاست، نه بحران میتواند
معنایی داشته باشد و نه معنای بحران ِ مدرنیته ونقد پسامدرنی درک
میشود، زیرا هیچگاه آن را تجربه نکردهاند. در اینجاباید گفت که آبِ
رونده و جاری است که ممکن است به موانع برخورد کند وادامهی راهش را به
شکلی بیابد، اما تجربهی آبِ راکد، تنها رکود است.