وقتی مفاهیم عمیق میشوند،
تشخیص اینکه در چه حالی هستی دشوار میشود!؟
درست زمانی که جنگل پوشیده
از برف است و در آستانه غروبی مه آلود، دریاچه به زحمت تصویر درختان را در سفیدی
برف نشان میدهد، پاهایت را کنار شوفاژ میگذاری و روی سنگهای خنک کنار پنجره مینشینی.
عمق سرما در بی احساسی انگشتهایت.
پایت را به شوفاژ میچسبانی.
آنقدر مطمئن که گویی جایگاه ابدی آنها آنجا خواهد بود. چقدر خوب است. با این آوای
درونی: آه آه آه ... آخ آخ ... . آنقدر سریع این جدایی اتفاق میافتد که گویی
همنشینی در کار نبوده است. و دوباره عمق سرما. هیچ وقت نمیتوانی بفهمی که پاهایت
از این مراجعه چه میخواهند. ولی تکرار میشود. بارها و بارها و بارها. تا شب بدون
مهتاب پردههای نمایش دریاچه را پایین بکشد. شاید پاهایت حسی را عمیق میفهمند !
زمان و مکان.
در اینجا زمان
مفهومی ندارد. اما مکان و ابعادش تنها نیستند. زمان جای خود را به عمق مکان میدهد.