وقتی در جمعی هستم که بر
خلاف عقیده من صحبت میکنند، آنقدر خشم از درونم جوشش میکند که معدهام شروع به
هضم قلب و مغزم میکند. گاهی با چنان پرخاش و تندی بر جمع حملهور میشوم که امیدی
به زنده ماندن آنها در چنگالِ جانخوارِ ناسزاهایم نیست. حتی گاهی تصمیم میگیرم
دیگر در میان این جماعت حضور به هم نرسانم. این حرفها را نگفتم که سطح آگاهی،
دانش خیره کننده و برتریام را بر دیگران به عرضتان برسانم. این کلمات را وقتی
نوشتم که مادرم را در چادر رنگهی سیاه و سفیدش نگاه میکردم. میدیدمش که به جمع
ما نگاه میکند با لبهای به هم دوخته که از فرط بیصحبتی خشک شده بودند و بدون
کوچکترین حرکتی در عضلات صورت و حتی سیاهی چشمانش که در فضای مقابلش غرق شده بود.
از فکر او حرفهای روشنگرانه و بشرساز ما چه کفرهای متنوعی بود که بر باورهای او،
دنیا و آفریدگارش بیپروا روا میداشتیم. هر چه بیشتر به او و فضای جلوی چشمانش
نگاه میکردم، خودم را کمتر میدیدم. حتی کوچکترین نشانهای از بیصبری و خشم در
اعماقِ نگاهاش دیده نمیشد. سکوت. یک سکوت طولانی برای من در هیاهوی گفتمانهای
ارزشمند انسانهای برجستهی حاضر. مرتفعترین سکوت. شاید او بر حق باشد. شاید او
حق باشد.