در آغاز قرن بیست و یکم پدرم آنقدر مادرم را دوست داشت که هر روز، به جز روز
بعد از شب جمعه، صبح زود به خاطر او به دنبال شکار یک عدد شیر ساعتها به نبرد میرفت.
آنها در چند چیز بسیار محدود اشتراک داشتند و در اکثر اصول بنیادی که جنگها نشات
گرفته از آنها است در تقابل فکری بودند از جمله مفاهیمی مانند دین، خدا، آغاز و
پایان کار بشر و از این جور حرفها. حتی برای انسان ایدهآل شخصیتهای متفاوتی در
نظر داشتند. البته نبردی در کار نبود. فقط فکرها در راستاهای گوناگونی بودند.
تنها دو اشتراکِ آنها در زندگیِ طولانی و مشترکِشان این چنین بود:
اول، علاقه به استفاده از رنگ قهوهای در زندگی که نمونهاش رنگ دیوارهای خانه
است. البته میدانم که هیچ یک این رنگ را دوست ندارند.اما به طرز خارقالعادهای همه
چیز زندگی آنها با این رنگ در هم آمیخته شده بود.
دوم اینکه با همدیگر بجای کافیشاپ، سینما و از این جور مکانهای جذاب به
دیدار مردگان می رفتند. یکی از معدود و یا بهتر بگویم تنها جایی بود که با دلهایی
یکپارچه میرفتند.
تا اکنون هر چه فکر کردم دلیلی برای این دو نیافتم و واقعاً
نمیدانم آیا باید آنها را در زمره اشتراکات آنها قرار دهم یا نه! به هر حال زندگی مي كنند.